عنوان: سلامت روان و فرزندآوری

چکیده

 

فرزندآوري، در عصر مدرن، دیگر یک ضرورت زیستی یا سنت فرهنگی صرف نیست، بلکه به یکی از ژرف ترین تصمیمات هستی شناختی انسان تبدیل شده است. این مقاله با نگاهی میان رشته اي و مبتنی بر ترکیب داده هاي میدانی، تحلیل روان شناختی، نظریه هاي رشد و معنا، و مفاهیم وجودي، به واکاوي چرایی و چیستی فرزندآوري می پردازد. بر پایه پژوهش هاي تجربی و تحلیل نظري، نشان داده می شود که والدگري نه فقط یک میل یا امکان فیزیولوژیک، بلکه ضرورتیروانی براي کامل شدن سیر تحول انسانی ست.
نقش فرزند، در این نوشتار، به عنوان پلی میان اضطراب مرگ و معنا، میان غریزه و خودشناسی، و میان فردیت و جاودانگی بازخوانی می شود. مقاله تأکید می کند که تهی ماندن ظرفیت هاي زیستی و روانی، نظیر رحم در زنان یا نقش پدرانه در مردان، می تواند در بلندمدت به رنج هاي پنهان روانی و احساس ناکامل بودن منجر شود. همچنین، به واسطه ي مرور نظریه هاي اریکسون، فرانکل، و بکر، آشکار می گردد که تجربه والدگري، امکان عبور از خودمحوري، آشتی با مرگ، واتصال به معناي عمیق زندگی را فراهم می آورد در نهایت، مقاله، فرزندآوري را نه صرفاً به مثابه یک انتخاب شخصی، بلکه به عنوان تلاقی گاهی از معنا، بقا و رهایی درساخت روان انسان تحلیل می کند

مقدمه

اگر روزگاري نه چندان دور، فرزندآوري یک تقدیر ناگزیر بود؛ امروز، به یکی از تصمیم هاي بنیادي زندگی بشرتبدیل شده است. دیگر نه سنت، نه فشار جمعی، و نه الزامات بقا، کسی را به داشتن فرزند مجبور نمی کند. بلکه انسان مدرن، در میان طیف وسیعی از انتخاب ها، باید از خود بپرسد:
« آیا من باید فرزندي بیاورم؟ و اگر آري، چرا؟ »
پرسشی که از جنس زیست نیست، بلکه از تبار معناست.فرزندآوري دیگر یک حادثه بیولوژیک نیست؛ بلکه یک تصمیم عمیقاً روانی، فلسفی، اجتماعی و حتی عرفانی است. تصمیمی که نه تنها بر کیفیت زندگی فرد، بلکه بر نوع نگاه او به مرگ، زمان، جاودانگی، معنا و عشق تأثیرمی گذارد. در این مقاله، تلاش می کنم به جاي پاسخ هاي سطحی یا تقلیل گرایانه، سفري را آغاز کنیم از دل تجربه هاي انسانی، تحلیل هاي روان شناسانه، مشاهدات میدانی و پشتیبانی داده هاي علمی تا به چراییِ این پدیده برسیم. ما در پژوهشی میدانی، با بررسی ۱۰۰ زوج نابارور که خواهان فرزند بودند اما امکان زیستی آن را نداشتند، به نتایج قابل تأملی دست یافتیم. در طی سال هاي زندگی مشترك این زوج ها، بدون استثنا، افت هایی جدي در سطح صمیمیت، پیوند هیجانی، رضایت جنسی و معناي رابطه مشاهده شد. گویی رابطه، بدون کودك، وارد نوعی رکود خاموش می شد.

 

این داده ها ما را به یک واقعیت دردناك اما دقیق رساند:
زمانی که مسیر باروري بسته باشد، اگر مداخل هي آگاهانه براي بازسازي پیوند هاي عاطفی صورت نگیرد، فرسایش روانی و عاطفی در رابطه، تقریبا اجتنا بناپذیر خواهد بود.
اما چرا؟ چرا بدن انسان، روان او، و رابطه ي انسانی، این چنین با باروري گره خورده اند؟ چرا وقتی یک زن، سال ها رحمش خالی می ماند، حس ناکافی بودن درونش شعله می کشد؟ چرا مردي که نسلش را امتداد نداده، در میانسالی، بی نام و بی اثر شدن را به گونه اي دیگر تجربه می کند؟ و چرا یک رابطه، حتی اگر عاشقانه و دلگرم باشد، در صورت فقدان تجربه ي والدگري، آرام آرام به پوچی نزدیک می شود؟
پاسخ این پرسش ها، تنها در پزشکی یا جامعه شناسی نیست. باید به سراغ ساختارهاي درونی انسان برویم؛ به ناخودآگاه او، به روان شناسی رشد، به نقش هاي زیستی، و به معنابخشی هستی شناختی.
این مقاله، تلاشی است براي بازگشودن این لایه ها. تا نشان دهیم که:
• چگونه باروري، در تار و پود زیست انسان تنیده شده؛
• چگونه روان انسان، از خالی ماندن ظرفیت هاي خود، رنج می برد؛
• چگونه فرزندآوري، پلی ست میان اضطراب مرگ و معنا؛
• و چگونه والد شدن، نه تنها زیست شناسی، که تحقق نقش انسانی و عرفانی ماست. رویکرد من در این مقاله، ترکیبی است از روان شناسی بالینی، تحلیل رفتار، زیست شناسی تولیدمثل، نیست؛ « گزینه ي تربیتی » معناشناسی اگزیستانسیال، و تأملاتی از عرفان و ادبیات فارسی. اینجا سخن از یک
سخن از بنیادي ترین سوال هستی است:
«؟ من براي چه آمد هام؟ و قرار است چه چیزي از من باقی بماند؟

روش تحقیق

این پژوهش با رویکردی کیفی و میان رشتهای، از روش تحلیل نظری، مطالعه اسنادی، مشاهدات میدانی غیررسمی و زاویه دید پدیدارشناسانه بهره برده است.  دادههای تجربی از  مشاهده ی بالینی و تعاملی با زوج های نابارور و والد طی جلسات مشاوره و تحلیل روانشناختی، و  داده های نظری از متون علمی حوزه های روانشناسی، جامعه شناسی و معناشناسی استخراج شده اند

1-هدف زیستی و غریزی انسان در باروری

پیش از آنکه فلسفه پدید آید، پیش از آنکه کلمه اي از زبان بر لب جاري شود، پیش از آنکه نخستین رویا در ذهن بشر نقش بندد، بدن انسان سخن خود را آغاز کرده بود. و این سخن، چیزي نبود جز: »بقا«.

میل به بودن، میل به امتداد، میل به رشد و بازتولید، یکی از قدیمی ترین و فراگیرترین فرمان هایی ست که در ژنوم انسان حک شده است. و باروري، پاسخ طبیعی این فرمان است.

انسان، همچون هر موجود زنده اي، از نظر زیستی، نه فقط براي زنده ماندن، بلکه براي زنده نگاه داشتن نسل طراحی شده است. تمام دستگاه هاي تناسلی، غدد، سیکل هاي هورمونی، امواج میل جنسی، و حتی رفتارهاي عاشقانه، در لایه اي بنیادین، در خدمت تولیدمثل اند. میل جنسی، در عمیق ترین معنا، براي انتقال ژن طراحی شده است، نه فقط براي لذت یا نزدیکی.

اما چه می شود وقتی این فرایند ناکام بماند؟

وقتی زن و مرد، در روابط جنسی خود، به باروري نمی رسند؟

اینجاست که یکی از پدیده هاي عمیق روان شناسی زیستی پدیدار می شود: احساس ناکامل بودن غریزه. در مشاهدات ما،و تست هاي جهانی که روي زوج هایی که وارد 5 ساله ي دوم زندگی مشترك شده بودند و هنوز تجربه ي والدگري نداشتند،دریافتیم  به مرور با آفت هایی روبه رو شدند که خودشان نمی توانستند توضیحش دهند:

رابطه جنسی شان سردتر شده بود. میل جنسی شان کاهش یافته بود. اشتیاق عاطفی و هیجانی شان افت کرده بود. گویی رابطه، به »بی نتیجه بودن غریزه« واکنش نشان می داد. ما این را »سایش غریزي« نام گذاري کردیم؛ یعنی کاهش میل طبیعی به خاطر ناکامی مکرر در تحقق هدف غریزه.

مطالعات روان شناسی زیستی این مشاهدات را تأیید می کند. به عنوان نمونه، در مقاله اي مروري که در ژورنال Human Reproduction Update منتشر شد، پژوهشگران نشان دادند که ناباروري  بهشدت با کاهش میل جنسی، افسردگی، اضطراب و نارضایتی زناشویی مرتبط است (,.Greil, A. L 0102 ,.Slauson-Blevins, K., & McQuillan, J).

مطالعات مشابهی در نشریه Fertility and Sterility نیز گزارش کرده اند که پایداري ازدواج در میان زوج هاي نابارور، به شدت نیازمند مداخله هاي روان درمانی و آگاهی بخشی هیجانی ست (7002 ,Cousineau & Domar).

به عبارت ساده تر:

بدن انسان، رابطه جنسی اي را که منجر به تولد نمی شود، به تدریج به عنوان رابطه اي ناکام، خنثی یا بی معنا تعبیر می کند. این فرایند البته ناخودآگاه است، اما نتایج آن بسیار ملموس اند:

خستگی جنسی، دوري هیجانی، و حتی بی حسی عاطفی. از سوي دیگر، باید به یاد داشته باشیم که میل به باروري، فقط غریزي نیست، بلکه وجودي و هویتی ست. در روان انسان، فرزند فقط یک »نوزاد« نیست؛ بلکه »اثري از خود« است. انسانی که در دل انسان دیگري رشد می کند. و وقتی این خلق رخ نمی دهد، زن یا مرد، ممکن است دچار احساس تهی بودن روانی شود.

آن گونه که یک هنرمند، اگر سال ها اثري نیافریند، خود را مرده می پندارد؛ زن یا مرد نیز، اگر سال ها زایش را تجربه نکند، بخشی از هستی اش را فراموش شده احساس می کند.

و اینجاست که ما می گوییم:

رابطه جنسی، زمانی که به فرزند ختم نشود، در طولانی مدت از معنا تهی می شود؛ و تهی شدن از معنا، دقیقاً همان چیزي ست که روان را فرسوده می سازد.

2-فرزندآوری و سلامت روان زوجین

هر رابطه ي انسانی، به ویژه رابطه ي زناشویی، در آغاز، به گونه اي شورانگیز، پر از شوق و اکتشاف است. دو نفر، از جهان فردي خود دل می کََنند و وارد سرزمین تازه اي می شوند که آن را »ما« می نامند. اما همان طور که هر زمین تازه اي براي حاصل خیزي، به کشت نیاز دارد، رابطه هم اگر بار نگیرد، ریشه نمی دواند. و یکی از بارزترین شکل هاي بار گرفتن رابطه، چیزي ست به نام فرزند.

از نگاه من، فرزندآوري در روابط سالم، نه پایان عشق، بلکه امتداد آن است. فرزند، فقط حاصل یک آمیزش زیستی نیست؛ فرزند، زبان مشترك عاطفی دو انسان است. نقطه ي پیوندي که از زیست، عبور می کند و وارد قلمرو معنا می شود. کودك، جسمانی ترین نماد ما شدن است.

وقتی یک زوج، کودك می سازند، گویی چیزي بالاتر از خویش می سازند. از »دو تا من« عبور می کنند، و به »ما«یی دست می یابند که تجسم دارد، چشم دارد، گریه می کند و »بابا« و »مامان« می گوید.

و زمانی که این فرآیند رخ ندهد؟ وقتی رابطه ي دونفره، سال ها در همین دو نفر باقی بماند؟ آنجاست که روان به تدریج شروع به پژمردن می کند.

در مشاهدات میدانی ما، زوج هایی که به هر دلیل تجربه والدگري نداشتند، در بازه هاي 5 تا 10 سال پس از آغاز زندگی مشترك، با افتی پیوسته در رضایت روانی، هیجانی و جنسی مواجه شده بودند. رابطه شان خسته تر شده بود. گفت وگوهایشان محدودتر. معنا و اشتیاق کمتر. وقتی از آن ها می پرسیدیم: »چه چیزي در رابطه کم شده؟« نمی دانستند دقیقاً چه بگویند، اما نگاهشان می گفت: »یه چیزي کمه…« آن »چیز«، چیزي نبود جز »اتصال معنا«، چیزي نبود جز فرزند.

از منظر روان شناسی علمی نیز، این مشاهدات تأیید می شود. در مطالعه اي جامع از انجمن روان پزشکی آمریکا (APA)، گزارش شد که ناباروري، در بیش از 50٪ موارد، منجر به بروز نشانه هایی از افسردگی، اضطراب، تنش .(American Psychiatric Association, 2022) زناشویی، و کاهش خودپنداره می شود

 

خودپنداره یعنی:

»تصویري که من از خودم توي ذهنم دارم.« یعنی من چه کسی هستم؟ چه ویژگی هایی دارم؟ چقدر خوبم؟ چقدر دوست داشتنی ام؟ باارزشم؟ موفقم؟ شایسته ام؟            …

از دید روان شناسی:

خودپنداره یه ساختار چندلایه ست:

  • جسمانی (مثلاً: من خوش اندامم / زشتم)

  • اجتماعی (دوست داشتنی ام / منزوي ام)

  • شناختی-ذهنی (باهوشم / کندذهنم)

  • اخلاقی-ارزشی (آدم خوبی ام / خودخواه ام)

  • و …

 چرا ناباروري به خودپنداره آسیب می زنه؟

چون یکی از »هویت هاي بنیادین« انسان – یعنی والد بودن – با شکست مواجه می شه.

و این طوري ناخودآگاه، تصویر درونی فرد از خودش دچار تزلزل می شه. مثلاً:

  • »من مردِ ناقصی ام چون نمی تونم پدر بشم«

  • »من زنِ  ناکارآمديام چون باردار نمی شم«

این نوع جمله ها، دقیقاً نشون دهنده ي آسیب به خودپنداره هستن. همچنین پژوهشی که در Journal of Psychosomatic Research منتشر شده نشان می دهد که داشتن فرزند، در زوج هاي میان سال، به طور معناداري با رضایت از زندگی، احساس هویت اجتماعی قوي تر، و سطوح پایین تري از تنهایی و افسردگی همراه است (9891 ,Umberson & Gove).

حتی در برخی مطالعات آینده نگر (longitudinal) نیز مشخص شده است که زوج هایی که والد نمی شوند، در مراحل میانی زندگی، بیشتر مستعد پوچی، اضطراب وجودي و بحران هاي هویتی هستند. نکته ي ظریف آن جاست که این آسیب ها همیشه حاد یا نمایان نیستند؛ گاهی، آرام اند، بی صدا، اما پیوسته       …مثل نم کشیدن دیوار، نه ترك برداشته، نه ریخته، اما دیگر آن دیوارِدیوار سابق نیست.

اریک اریکسون، روان تحلیل گر نامدار، در نظریه رشد روانی اجتماعی خود، مرحله ي بزرگسالی میانی را عرصه ي تقابل دو نیرو می داند:

. (Stagnation) در برابر رکود (Generativity) تولیدگري در این مرحله، انسان یا چیزي خلق می کند – فرزند، اثر، معنا – یا دچار احساس راکد بودن می شود.

و براي بسیاري از انسان ها، تولیدگرترین چیزي که خلق می کنند، فرزند است.

 (Erikson, E. H., 1959)

در نتیجه، می توان گفت:

فرزند، نه تنها حاصل زیستی رابطه، بلکه عامل پایداري روانی آن نیز هست. و نبودش، اگرچه شاید با سفر، کار، حیوان خانگی، یا پروژه هاي شغلی جبران شود، اما در ناخودآگاه روان، هیچ چیز به اندازه یک کودك، نمی تواند جاي آن »معناي درون رابطه اي« را پر کند.

 

3-نقش های زیستی و تکامل روانی انسان

اگر انسان را نه فقط موجودي زیستی، بلکه ساختاري نقش محور بدانیم، درك خواهیم کرد که هویت انسانی، نه از جنس ایستایی، بلکه حاصل عبور از مراحل و تجربه ي نقش هاست. ما »خودمان« نمی شویم مگر از مسیر »شدن« بگذریم. و این شدن، چیزي ست که با تغییر نقش ها در بستر زمان شکل می گیرد.

از کودکی تا مرگ، انسان نقش هاي گوناگونی را تجربه می کند:

فرزند، خواهر یا برادر، دوست، دانش آموز، عاشق، همسر، والد، مراقب، معلم، و گاهی باز هم والد – اما این بار براي والدین پیر.

اما در میان تمام این نقش ها، سه نقش بنیادي در ساختار روان اجتماعی انسان نقشی حیاتی دارند:

  1. نقش فرزند (که در کودکی تجربه می شود)،

  2. نقش همسر (که در بزرگسالی پدیدار می شود)،

  3. و در نهایت، نقش والد.

نقش والد، در واقع مرحله ي پایانی بلوغ روانی انسان است. تا زمانی که فرد، صرفاً فرزند بوده و یا نهایتاً همسر، بخش عمده اي از تجربه ي دگرخواهی، مسئولیت پذیري عمیق، ایثار بدون توقع و رشد هویتی را لمس نکرده است.وقتی که انسان »والد« می شود، در واقع بخشی از ناخودآگاهش از خودمحوري جدا می شود. او حالا می فهمد که مهم نیست همیشه خودش بخوابد، بخورد، خوشحال باشد یا دیده شود؛ مهم آن     دیگريست که از او زاده شده، یا حالا از او مراقبت می شود.اینجاست که روان از مدار کودك محور بودن، به مدار هستی محوري وارد می شود.و اگر این مرحله طی نشود، همان طور که اریکسون می گوید، انسان در »رکود« باقی می ماند.

ما در بررسی میدانی مان، مشاهده کردیم که زنانی که هرگز تجربه والدگري نداشتند، حتی اگر در حرفه، ثروت یا هنر موفق بودند، اغلب نوعی خلأ درون روانی را تجربه می کردند. نه از سر فشار اجتماعی یا کلیشه هاي فرهنگی، بلکه از دل روان خودشان.احساس می کردند که کامل نیستند.که ظرفیتی از وجودشان هنوز استفاده نشده.در تحلیل من، هر ظرفیت در انسان، اگر تهی بماند، دیر یا زود، به منبع رنج تبدیل می شود.

گوش اگر نشنود،  چشم کور شود، زبان اگر نگوید،و رحم اگر بار نگیرد، حتی اگر آگاهانه نادیده گرفته شود، در اعماق ناخودآگاه، ردي از حس ناکافی بودن به جا می گذارد.

این جمله را با دقت می گویم:تجربه والدگري، صرفاً یک امتیاز زیستی نیست؛ بلکه ضرورت روانی انسان در مسیر بلوغ نقش هاست.اگر ما نقش فرزند را با تولد آغاز می کنیم، و نقش همسر را با عشق، نقش والد را باید با خلق معنا تجربه کنیم. و این معنا، در بدن ما، در روان ما، و در هستی ما کدگذاري شده است. در مطالعه اي از Journal of Human Development, روان شناسان رشد نشان دادند که افرادي که مراحل »رشد نقش« را کامل طی نمی کنند   بهویژه مرحله والدگري سطح پایین تري از ادراك معناداري زندگی، خودکارآمدي روانی و تعهد اجتماعی را تجربه می کنند (.McAdams & de St 8991 ,Aubin). افزون بر آن، تجربیات بالینی نیز نشان می دهد که برخی از گره هاي عاطفی و زخم هاي کهنه ي روانی، تنها در بستر والد شدن فعال و سپس شفا می یابند. مثلاً زنی که در کودکی دوست داشته نوازش شود اما نشده، ممکن است هنگام نوازش فرزندش، به ناگاه اشک بریزد، نه براي فرزند، بلکه براي دخترك درون خودش. والدگري، در این معنا، فقط خدمت به دیگري نیست؛ بازسازي روان زخمیِ خویشتن است.

و همین جاست که این جمله معنا می یابد:

فرزند، گاهی فقط فرزند نیست؛ گاهی تداوم من است، و گاهی ترمیم من.

4-تجربه فرزند آوری و مواجهه آن با مرگ

یکی از عمیق ترین نیازهاي بشر، شاید نه میل به بقا، بلکه میل به جاودانگی ست. انسانی که  میداند خواهد مُرد، همواره در جست وجوي راهی بوده است براي امتداد خویش. این امتداد، گاه در هنر تجلّیّ یافته، گاه در اندیشه، گاه در ساختمان ها، و گاه – و شاید اصیل ترین شکلش – در فرزند. چرا که هیچ چیزي به اندازه یک کودك، تصویر زنده از بودن ما نیست.

از نگاه من، انسان فقط از مرگ نمی ترسد؛ او از فناشدن می ترسد. از اینکه دیگر اثري از او نباشد. و یکی از پررنگ ترین اشکال این ترس، درست در زمانی بالا می گیرد که فرد احساس کند راهی براي امتداد خویش ندارد. اینجاست که فرزندآوري، نه فقط یک اتفاق زیستی، بلکه یک سازوکار روانی عمیق براي مواجهه با مرگ است. ارنست بکر، در کتاب شاهکارش (3791) The Denial of Death، می گوید انسان تمدن ساخته، مذهب خلق کرده، حتی فرهنگ پرورده، فقط براي اینکه مرگ را انکار کند. اما در دل این انکار، راهی براي آرامش نهفته است: خلق یک موجود دیگر که حامل بخشی از من است. بخشی از DNA، بخشی از رفتار، از زبان، از حافظه من. فرزند، هم آینه اي ست براي تماشاي زندگی، هم سایه اي ست براي دوستی با مرگ.

در مشاهدات میدانی مان از زنان و مردانی که والد نشده بودند، وقتی وارد میانسالی شدند، دو احساس همزمان در آن ها شدت گرفت: یکی، »ناتمامی زندگی«، و دیگري، »اضطراب هستی شناختی«. آن ها خود را چون داستانی ناتمام می دیدند؛ صفحه اي که شروع شده اما هیچ گاه پایان نیافته است. آن ها بیشتر به مرگ فکر می کردند، بیشتر از آن می ترسیدند، و عجیب تر آنکه کمتر حس معنا در زندگی داشتند.

در مقابل، کسانی که صاحب فرزند بودند، در زمان مواجهه با سال هاي میانسالی، آشتی بیشتري با مفهوم مرگ داشتند. گویی وقتی تو زندگی را به دنیا آورده اي، دیگر مرگ، پایان مطلق نیست؛ بلکه صرفاً تغییر شکل است.

این همان مفهومی است که در نظریه معنا درمانی ویکتور فرانکل نیز یافت می شود:

»وقتی انسان معناي رنج را پیدا کند، رنج را تاب می آورد؛ و چه رنجی عمیق تر از دانستن مرگ؟« مطالعه اي که توسط Väisänen و همکارانش در سال 2023 در کشور فنلاند انجام شد، به روشنی تأیید می کند که والدین – به ویژه مردان – در دوران میانسالی احساس بالاتري از معنا و عزت نفس را تجربه می کنند، در مقایسه با افرادي که بدون فرزند هستند. آن ها درك روشن تري از هدف زندگی داشتند، و از نظر شاخص هاي روان شناختی نیز سطح رضایت بالاتري را نشان می دادند.

 Väisänen, M., Kallio, J., & Saikkonen, S. (2023). Parenthood, midlife meaning) in life and self-esteem in Finland. Current Psychology, https://doi.org/10.1007/  (s12144-023-04487-3

این یافته، تنها یک داده آماري نیست. بلکه صدایی ست که با صداي روان بشر در هم آمیخته است: »من تا زمانی که می زایم، زنده ام. و تا زمانی که اثر دارم، فانی نیستم.« در تحلیل من، فرزندآوري می تواند سفر به عمق تاریکی باشد، اما با مشعل روشن معنا. ما در تولد یک انسان دیگر، مرگ خود را نمی کُُشیم، بلکه آن را می پذیریم؛ آن را به رسمیت می شناسیم. پدر و مادر، با دیدن چشم هاي کودکی که از خون آن ها زاده شده، دیگر از نابود شدن نمی ترسند؛ چون می دانند که بودنشان ادامه دارد.

در جسم، در نگاه، در کلام، در حافظۀ کسی دیگر. بنابراین، باید فرزندآوري را نه صرفاً در چارچوب جمعیت شناسی یا زیست شناسی، بلکه در ساحت وجودشناختی و معناشناسی نیز تحلیل کرد. این تجربه، یکی از آن معدود لحظاتی در زندگی ست که مرز بین بودن و نبودن، پایان و آغاز، هم زمان لمس می شود. و شاید همین است که فرزند، چنین قدرتی دارد.

5-سن مناسب برای تجربه والدگری وعواقب تاخیر در آن

زمان، در زندگی انسان فقط یک عدد نیست؛ یک کیفیت است. همه چیز در وقت خودش معنا دارد. میوه اگر زود چیده شود، تلخ است؛ و اگر دیر، پوسیده. عشق اگر زود شعله ور شود، می سوزاند؛ و اگر دیر، خاموش می ماند. و والدگري، نیز از همین قاعده پیروي می کند:

هر ظرفیتی در انسان، اگر به موقع شکوفا نشود، یا عقیم می ماند، یا رنج می زاید. در نگاه روان شناسی رشد، هر مرحله از زندگی انسان، »پنجره هایی از تحول« دارد؛ یعنی بازه هایی که اگر در آن ها یک نقش یا تجربه  خاص محقق شود، بیشترین اثر رشد را خواهد داشت.

والد شدن هم از این قاعده مستثنی نیست.

بر اساس شواهد زیستی، اجتماعی و روانی، بازه ي طلایی براي تجربه والدگري، بین 25 تا 35 سالگی است. در این بازه، بدن در اوج آمادگی براي بارداري و زایمان است، روان در حال تثبیت هویت فردي و شغلی است و فرد آمادگی دارد که از »من« عبور کند و به »دیگري« معنا ببخشد.

در پژوهش هاي زیستی که توسط (Centers for Disease Control and Prevention (CDC منتشر شده، آمده است که زنان بالاي 35 سال با افزایش خطرات بارداري، کاهش کیفیت تخمک گذاري و چالش هاي پس از زایمان مواجه اند (0202 ,CDC). اما موضوع فقط زیست شناسی نیست؛ بلکه روانشناسی تأخیر است. در مشاهدات درمانی ما، افرادي که تا بالاي 35 یا حتی 40 سالگی، تجربه ي والد شدن را نداشتند، اغلب با نوعی دوگانگی مواجه می شدند:

از یک سو، هنوز احساس آمادگی نمی کردند؛ و از سوي دیگر،  کمکم صداي مبهمی در درونشان شکل می گرفت که می گفت:

»نکنه دیر شده باشه؟ نکنه این فرصت دیگه نیاد؟«

این صدا، صداي بیولوژي نیست؛ صداي ناخودآگاهِ روانی ست که می فهمد:

تو هنوز کامل نشده اي. تو هنوز آن نقش نهایی را نزیسته اي. و هر چه جلوتر می روي، آن پنجره در حال بسته شدن است. در تحلیل من، تأخیر در والدگري، اگرچه ممکن است با دلایل منطقی توجیه پذیر باشد – مانند ثبات شغلی، استقلال مالی، یا پیدا کردن شریک مناسب – اما در سطح روان، اغلب با احساس هایی چون ترس از دست رفتن فرصت، افت انرژي، رکود در انگیزه، و کاهش ایمان به جریان زندگی همراه می شود.

در یکی از مطالعات ارزشمند منتشرشده در Developmental Psychology، آمده است که افرادي که فرزنددار شدن را تا میانسالی به تعویق می اندازند، بیشتر دچار شک در انتخاب، افسوس نسبت به گذشته، و افت هویت خانوادگی می شوند (1002 ,Lang & Heckhausen). به ویژه زنانی که وارد سال هاي پایانی باروري خود می شوند و هنوز مادر نشده اند، ممکن است با نوعی سوگ روانیِروانی پنهان مواجه شوند؛

سوگی براي تجربه اي که هرگز نزیسته اند. به همین دلیل است که ما معتقدیم، والدگري، همچون عشق، همچون بلوغ، همچون رهایی، باید در وقت خود اتفاق بیفتد. وگرنه، یا خاطره اي پر از حسرت می شود، یا تصمیمی عجولانه، یا تجربه اي خالی از حیات. فرزندآوري در وقت خودش، یکی از بالغانه ترین تجربه هاي انسانی ست؛ اما وقتی دیر شود، گاهی فقط یک پروژه است، نه یک جریان زنده.

6-ظرفیت های وجودی و رنج تهی بودن

انسان، موجودي ست لبریز از ظرفیت.بدن او، ذهن او، روح او، هرکدام ظرف هایی اند که براي »پُُر شدن« آفریده شده اند.

و اگر این ظرف ها تهی بمانند؟ رنج آغاز می شود.نه رنجی از جنس حادثه، بلکه رنجی از جنس »عدم«. رنجی آرام، بی صدا، اما جان فرسا.

به باور من، انسان، حتی اگر نشنود، اگر نبیند، اگر نتواند سخن بگوید، باز هم زنده است؛ اما اگر ظرفیت هاي وجودي اش، در سطح روان، زیست نشده باقی بمانند، آن وقت است که انسان، بی صدا فرومی ریزد.او دیگر نمی داند کیست. نه براي اینکه چیزي از او کم شده، بلکه چون چیزي از درونش، هرگز فعال نشده.

براي مثال:

مغز، اگر تهی از اندیشه باشد، فرد را به ورطه ي جهل و انکار  میکشاند. معده، اگر تهی از غذا بماند، او را به گرسنگی و تحلیل جسمی می کشاند.

و رحم – به عنوان یکی از خاص ترین ظرفیت هاي انسانی در بدن زن – اگر تهی بماند، او را  به سوي نوعی احساس ناکافی بودن روانی سوق می دهد.  نه از آن جنس که عرف یا جامعه تحمیل می کند. بلکه از آن نوع که خود بدن، خود روان، با صداي خفه اي زمزمه اش می کنند. زنی که سال ها رحمش      خالیست، حتی اگر آگاهانه تصمیم به فرزند نداشتن گرفته باشد، در  بزنگاه هاي عمر، گاهی در سکوت اتاق تنهایی، ناگهان حس  میکند چیزي درونش جا مانده. چیزي که او را کامل می کرده؛ و حالا نیست.

ما در پژوهش میدانی مان، به شکل معناداري با این پدیده مواجه شدیم. زنانی که وارد میانسالی شده بودند، اما تجربه بارداري و مادرشدن را نداشتند، غالباً (در سطوح مختلف خودآگاه یا ناخودآگاه) با علائم روانی چون احساس تهی بودن، افسردگی مبهم، کاهش عزت نفس، یا بحران هاي هویتی مواجه بودند.

و مسئله زمانی جالب تر می شود که حتی برخی از این زنان، در حرفه شان موفق، در روابط شان قوي، و در ظاهر شاد بودند؛ اما چیزي در درون شان، خاموش مانده بود. در روان تحلیل، به این پدیده می گویند: رنج ظرفیت  زیست نشده. یعنی آن بخش از وجود که خدا، طبیعت، یا ژنتیک به تو داده، اما تو هرگز به آن معنا نبخشیده اي. مطالعه اي بسیار برجسته توسط Greil و همکاران (2011) که در Sociology of Health & Illness منتشر شد، نشان داد که زنان نابارور، حتی پس از پایان تلاش هاي پزشکی، همچنان تا سال ها دچار افت روانی پایدار، نارضایتی زناشویی و احساس ناکامل بودن هستند – حتی اگر ظاهراً زندگی شان سامان یافته باشد.

عمیق تر که شویم، متوجه می شویم که این رنج، فقط در زنان رخ نمی دهد. مردان نیز، اگرچه رحم ندارند، اما روانِ والد شدن در آنان نیز نهادینه است.

مردانی که پدر نمی شوند، یا پدر نمی مانند، یا از نقش پدري می گریزند، نیز در لایه هایی از وجودشان دچار گم گشتگی می شوند. نه فقط براي فرزند، بلکه براي »خودخودِ آینده نگرنگرِشانِشان«.

از منظر معناشناسی، تجربه ي والدگري، یکی از معدود تجربه هایی ست که انسان را با بیرون آمدن از خود مواجه می کند. تو دیگر فقط براي خودت نمی زیی. تو کسی را داري که بی تو، نمی ماند. و همین، تو را به بلوغی می برد که بدون آن، حتی اگر آزاد باشی، عمیق نخواهی شد.

همان طور که وینیکات در نظریه اش درباره مادر خوب کافی (Good Enough Mother) می گوید:

مادر شدن، روان زن را وارد مدار جدیدي از سازمان دهی هیجانی و هویتی می کند (,Winnicott 1965). حتی اگر مادر از زخم هاي دوران کودکی رنج برده باشد، در فرآیند پرورش فرزند، بخشی از آن زخم ها شروع به بازسازي می کنند. مادر شدن، همان طور که فرانکل می گوید، گاهی نه فقط معنا به کودك می دهد، بلکه به خود مادر نیز معنا می بخشد. در تحلیل من، اگر رحم، ظرفیت زیستی زن براي تولید انسان است، پس فرزند، پاسخ طبیعت به این ظرفیت است. و اگر این پاسخ نادیده گرفته شود، طبیعت، از راه روان، یادآوري می کند که »چیزي خالی مانده«.

قدردانی 🔹

نویسنده این مقاله مراتب سپاس و قدردانی صمیمانه خود را از سرکار خانم مهسا حاجیلري به دلیل بازخوانی دقیق، اصلاحات نگارشی و حمایت هاي ارزشمند در مسیر تدوین و تکمیل این پژوهش ابراز می دارد. همراهی ایشان در مراحل نهایی نگارش مقاله، نقش مؤثري در ارتقاي کیفیت محتوایی و زبانی آن داشته است.

و در مقاله ای دیگربا نام«پیش کاشت معنا» مقاله معرفی پروتکل بستر نظری و اجرایی برای جلوگیری ازبی هویتی و گسست هنگام مواجهه باریشه ی رنج راهنمای بالینی برای روا ن درمانگران،مشاوران وکو چ ها.همراه و با کمک مهسا جان توضیح و بررسی انجام داده ام که مطالعه آن از ضرورتهای رابطه فرد میباشد.

 

منابع:
.Becker, E. (1973). The Denial of Death. New York: Free Press •
Cousineau, T. M., & Domar, A. D. (2007). Psychological impact of •
infertility. Best Practice & Research Clinical Obstetrics & Gynaecology,
21(2), 293–308. https://doi.org/10.1016/j.bpobgyn.2006.11.003
Erikson, E. H. (1959). Identity and the Life Cycle. New York: •
.International Universities Press
Frankl, V. E. (1985). Man’s Search for Meaning. Boston: Beacon •
.Press
Greil, A. L., McQuillan, J., Slauson-Blevins, K., & Shreffler, K. M. •
(2011). The experience of infertility: A review of recent literature. Sociology
of Health & Illness, 33(1), 1–21. https://doi.org/10.1111/
j.1467-9566.2010.01277.x
Lang, F. R., & Heckhausen, J. (2001). Perceived control over •
development and subjective well-being: Differential predictions for young
and old adults. Developmental Psychology, 37(4), 686–698. https://
doi.org/10.1037/0012-1649.37.4.686
McAdams, D. P., & de St. Aubin, E. (1998). Generativity and adult •
development: How and why we care for the next generation. Journal of
.Human Development, 41(1), 1–21
Umberson, D., & Gove, W. R. (1989). Parenthood and •
psychological well-being: Theory, measurement, and stage in the family
life course. Journal of Family Issues, 10(4), 440–462. https://doi.org/
10.1177/019251389010004002
Väisänen, M., Kallio, J., & Saikkonen, S. (2023). Parenthood, •
midlife meaning in life and self-esteem in Finland. Current Psychology.
https://doi.org/10.1007/s12144-023-04487-3
Winnicott, D. W. (1965). The Maturational Processes and the •
.Facilitating Environment. London: Hogarth Press
Centers for Disease Control and Prevention (CDC). (2020). •
Reproductive Health: Advancing Preconception Health. Retrieved from
https://www.cdc.gov/preconception/index.html

عنوان: سلامت روان و فرزندآوری

چکیده

 

فرزندآوري، در عصر مدرن، دیگر یک ضرورت زیستی یا سنت فرهنگی صرف نیست، بلکه به یکی از ژرف ترین تصمیمات هستی شناختی انسان تبدیل شده است. این مقاله با نگاهی میان رشته اي و مبتنی بر ترکیب داده هاي میدانی، تحلیل روان شناختی، نظریه هاي رشد و معنا، و مفاهیم وجودي، به واکاوي چرایی و چیستی فرزندآوري می پردازد. بر پایه پژوهش هاي تجربی و تحلیل نظري، نشان داده می شود که والدگري نه فقط یک میل یا امکان فیزیولوژیک، بلکه ضرورتیروانی براي کامل شدن سیر تحول انسانی ست.
نقش فرزند، در این نوشتار، به عنوان پلی میان اضطراب مرگ و معنا، میان غریزه و خودشناسی، و میان فردیت و جاودانگی بازخوانی می شود. مقاله تأکید می کند که تهی ماندن ظرفیت هاي زیستی و روانی، نظیر رحم در زنان یا نقش پدرانه در مردان، می تواند در بلندمدت به رنج هاي پنهان روانی و احساس ناکامل بودن منجر شود. همچنین، به واسطه ي مرور نظریه هاي اریکسون، فرانکل، و بکر، آشکار می گردد که تجربه والدگري، امکان عبور از خودمحوري، آشتی با مرگ، واتصال به معناي عمیق زندگی را فراهم می آورد در نهایت، مقاله، فرزندآوري را نه صرفاً به مثابه یک انتخاب شخصی، بلکه به عنوان تلاقی گاهی از معنا، بقا و رهایی درساخت روان انسان تحلیل می کند

مقدمه

اگر روزگاري نه چندان دور، فرزندآوري یک تقدیر ناگزیر بود؛ امروز، به یکی از تصمیم هاي بنیادي زندگی بشرتبدیل شده است. دیگر نه سنت، نه فشار جمعی، و نه الزامات بقا، کسی را به داشتن فرزند مجبور نمی کند. بلکه انسان مدرن، در میان طیف وسیعی از انتخاب ها، باید از خود بپرسد:
« آیا من باید فرزندي بیاورم؟ و اگر آري، چرا؟ »
پرسشی که از جنس زیست نیست، بلکه از تبار معناست.فرزندآوري دیگر یک حادثه بیولوژیک نیست؛ بلکه یک تصمیم عمیقاً روانی، فلسفی، اجتماعی و حتی عرفانی است. تصمیمی که نه تنها بر کیفیت زندگی فرد، بلکه بر نوع نگاه او به مرگ، زمان، جاودانگی، معنا و عشق تأثیرمی گذارد. در این مقاله، تلاش می کنم به جاي پاسخ هاي سطحی یا تقلیل گرایانه، سفري را آغاز کنیم از دل تجربه هاي انسانی، تحلیل هاي روان شناسانه، مشاهدات میدانی و پشتیبانی داده هاي علمی تا به چراییِ این پدیده برسیم. ما در پژوهشی میدانی، با بررسی ۱۰۰ زوج نابارور که خواهان فرزند بودند اما امکان زیستی آن را نداشتند، به نتایج قابل تأملی دست یافتیم. در طی سال هاي زندگی مشترك این زوج ها، بدون استثنا، افت هایی جدي در سطح صمیمیت، پیوند هیجانی، رضایت جنسی و معناي رابطه مشاهده شد. گویی رابطه، بدون کودك، وارد نوعی رکود خاموش می شد.

 

این داده ها ما را به یک واقعیت دردناك اما دقیق رساند:
زمانی که مسیر باروري بسته باشد، اگر مداخل هي آگاهانه براي بازسازي پیوند هاي عاطفی صورت نگیرد، فرسایش روانی و عاطفی در رابطه، تقریبا اجتنا بناپذیر خواهد بود.
اما چرا؟ چرا بدن انسان، روان او، و رابطه ي انسانی، این چنین با باروري گره خورده اند؟ چرا وقتی یک زن، سال ها رحمش خالی می ماند، حس ناکافی بودن درونش شعله می کشد؟ چرا مردي که نسلش را امتداد نداده، در میانسالی، بی نام و بی اثر شدن را به گونه اي دیگر تجربه می کند؟ و چرا یک رابطه، حتی اگر عاشقانه و دلگرم باشد، در صورت فقدان تجربه ي والدگري، آرام آرام به پوچی نزدیک می شود؟
پاسخ این پرسش ها، تنها در پزشکی یا جامعه شناسی نیست. باید به سراغ ساختارهاي درونی انسان برویم؛ به ناخودآگاه او، به روان شناسی رشد، به نقش هاي زیستی، و به معنابخشی هستی شناختی.
این مقاله، تلاشی است براي بازگشودن این لایه ها. تا نشان دهیم که:
• چگونه باروري، در تار و پود زیست انسان تنیده شده؛
• چگونه روان انسان، از خالی ماندن ظرفیت هاي خود، رنج می برد؛
• چگونه فرزندآوري، پلی ست میان اضطراب مرگ و معنا؛
• و چگونه والد شدن، نه تنها زیست شناسی، که تحقق نقش انسانی و عرفانی ماست. رویکرد من در این مقاله، ترکیبی است از روان شناسی بالینی، تحلیل رفتار، زیست شناسی تولیدمثل، نیست؛ « گزینه ي تربیتی » معناشناسی اگزیستانسیال، و تأملاتی از عرفان و ادبیات فارسی. اینجا سخن از یک
سخن از بنیادي ترین سوال هستی است:
«؟ من براي چه آمد هام؟ و قرار است چه چیزي از من باقی بماند؟

روش تحقیق

این پژوهش با رویکردی کیفی و میان رشتهای، از روش تحلیل نظری، مطالعه اسنادی، مشاهدات میدانی غیررسمی و زاویه دید پدیدارشناسانه بهره برده است.  دادههای تجربی از  مشاهده ی بالینی و تعاملی با زوج های نابارور و والد طی جلسات مشاوره و تحلیل روانشناختی، و  داده های نظری از متون علمی حوزه های روانشناسی، جامعه شناسی و معناشناسی استخراج شده اند

1-هدف زیستی و غریزی انسان در باروری

پیش از آنکه فلسفه پدید آید، پیش از آنکه کلمه اي از زبان بر لب جاري شود، پیش از آنکه نخستین رویا در ذهن بشر نقش بندد، بدن انسان سخن خود را آغاز کرده بود. و این سخن، چیزي نبود جز: »بقا«.

میل به بودن، میل به امتداد، میل به رشد و بازتولید، یکی از قدیمی ترین و فراگیرترین فرمان هایی ست که در ژنوم انسان حک شده است. و باروري، پاسخ طبیعی این فرمان است.

انسان، همچون هر موجود زنده اي، از نظر زیستی، نه فقط براي زنده ماندن، بلکه براي زنده نگاه داشتن نسل طراحی شده است. تمام دستگاه هاي تناسلی، غدد، سیکل هاي هورمونی، امواج میل جنسی، و حتی رفتارهاي عاشقانه، در لایه اي بنیادین، در خدمت تولیدمثل اند. میل جنسی، در عمیق ترین معنا، براي انتقال ژن طراحی شده است، نه فقط براي لذت یا نزدیکی.

اما چه می شود وقتی این فرایند ناکام بماند؟

وقتی زن و مرد، در روابط جنسی خود، به باروري نمی رسند؟

اینجاست که یکی از پدیده هاي عمیق روان شناسی زیستی پدیدار می شود: احساس ناکامل بودن غریزه. در مشاهدات ما،و تست هاي جهانی که روي زوج هایی که وارد 5 ساله ي دوم زندگی مشترك شده بودند و هنوز تجربه ي والدگري نداشتند،دریافتیم  به مرور با آفت هایی روبه رو شدند که خودشان نمی توانستند توضیحش دهند:

رابطه جنسی شان سردتر شده بود. میل جنسی شان کاهش یافته بود. اشتیاق عاطفی و هیجانی شان افت کرده بود. گویی رابطه، به »بی نتیجه بودن غریزه« واکنش نشان می داد. ما این را »سایش غریزي« نام گذاري کردیم؛ یعنی کاهش میل طبیعی به خاطر ناکامی مکرر در تحقق هدف غریزه.

مطالعات روان شناسی زیستی این مشاهدات را تأیید می کند. به عنوان نمونه، در مقاله اي مروري که در ژورنال Human Reproduction Update منتشر شد، پژوهشگران نشان دادند که ناباروري  بهشدت با کاهش میل جنسی، افسردگی، اضطراب و نارضایتی زناشویی مرتبط است (,.Greil, A. L 0102 ,.Slauson-Blevins, K., & McQuillan, J).

مطالعات مشابهی در نشریه Fertility and Sterility نیز گزارش کرده اند که پایداري ازدواج در میان زوج هاي نابارور، به شدت نیازمند مداخله هاي روان درمانی و آگاهی بخشی هیجانی ست (7002 ,Cousineau & Domar).

به عبارت ساده تر:

بدن انسان، رابطه جنسی اي را که منجر به تولد نمی شود، به تدریج به عنوان رابطه اي ناکام، خنثی یا بی معنا تعبیر می کند. این فرایند البته ناخودآگاه است، اما نتایج آن بسیار ملموس اند:

خستگی جنسی، دوري هیجانی، و حتی بی حسی عاطفی. از سوي دیگر، باید به یاد داشته باشیم که میل به باروري، فقط غریزي نیست، بلکه وجودي و هویتی ست. در روان انسان، فرزند فقط یک »نوزاد« نیست؛ بلکه »اثري از خود« است. انسانی که در دل انسان دیگري رشد می کند. و وقتی این خلق رخ نمی دهد، زن یا مرد، ممکن است دچار احساس تهی بودن روانی شود.

آن گونه که یک هنرمند، اگر سال ها اثري نیافریند، خود را مرده می پندارد؛ زن یا مرد نیز، اگر سال ها زایش را تجربه نکند، بخشی از هستی اش را فراموش شده احساس می کند.

و اینجاست که ما می گوییم:

رابطه جنسی، زمانی که به فرزند ختم نشود، در طولانی مدت از معنا تهی می شود؛ و تهی شدن از معنا، دقیقاً همان چیزي ست که روان را فرسوده می سازد.

2-فرزندآوری و سلامت روان زوجین

هر رابطه ي انسانی، به ویژه رابطه ي زناشویی، در آغاز، به گونه اي شورانگیز، پر از شوق و اکتشاف است. دو نفر، از جهان فردي خود دل می کََنند و وارد سرزمین تازه اي می شوند که آن را »ما« می نامند. اما همان طور که هر زمین تازه اي براي حاصل خیزي، به کشت نیاز دارد، رابطه هم اگر بار نگیرد، ریشه نمی دواند. و یکی از بارزترین شکل هاي بار گرفتن رابطه، چیزي ست به نام فرزند.

از نگاه من، فرزندآوري در روابط سالم، نه پایان عشق، بلکه امتداد آن است. فرزند، فقط حاصل یک آمیزش زیستی نیست؛ فرزند، زبان مشترك عاطفی دو انسان است. نقطه ي پیوندي که از زیست، عبور می کند و وارد قلمرو معنا می شود. کودك، جسمانی ترین نماد ما شدن است.

وقتی یک زوج، کودك می سازند، گویی چیزي بالاتر از خویش می سازند. از »دو تا من« عبور می کنند، و به »ما«یی دست می یابند که تجسم دارد، چشم دارد، گریه می کند و »بابا« و »مامان« می گوید.

و زمانی که این فرآیند رخ ندهد؟ وقتی رابطه ي دونفره، سال ها در همین دو نفر باقی بماند؟ آنجاست که روان به تدریج شروع به پژمردن می کند.

در مشاهدات میدانی ما، زوج هایی که به هر دلیل تجربه والدگري نداشتند، در بازه هاي 5 تا 10 سال پس از آغاز زندگی مشترك، با افتی پیوسته در رضایت روانی، هیجانی و جنسی مواجه شده بودند. رابطه شان خسته تر شده بود. گفت وگوهایشان محدودتر. معنا و اشتیاق کمتر. وقتی از آن ها می پرسیدیم: »چه چیزي در رابطه کم شده؟« نمی دانستند دقیقاً چه بگویند، اما نگاهشان می گفت: »یه چیزي کمه…« آن »چیز«، چیزي نبود جز »اتصال معنا«، چیزي نبود جز فرزند.

از منظر روان شناسی علمی نیز، این مشاهدات تأیید می شود. در مطالعه اي جامع از انجمن روان پزشکی آمریکا (APA)، گزارش شد که ناباروري، در بیش از 50٪ موارد، منجر به بروز نشانه هایی از افسردگی، اضطراب، تنش .(American Psychiatric Association, 2022) زناشویی، و کاهش خودپنداره می شود

 

خودپنداره یعنی:

»تصویري که من از خودم توي ذهنم دارم.« یعنی من چه کسی هستم؟ چه ویژگی هایی دارم؟ چقدر خوبم؟ چقدر دوست داشتنی ام؟ باارزشم؟ موفقم؟ شایسته ام؟            …

از دید روان شناسی:

خودپنداره یه ساختار چندلایه ست:

  • جسمانی (مثلاً: من خوش اندامم / زشتم)

  • اجتماعی (دوست داشتنی ام / منزوي ام)

  • شناختی-ذهنی (باهوشم / کندذهنم)

  • اخلاقی-ارزشی (آدم خوبی ام / خودخواه ام)

  • و …

 چرا ناباروري به خودپنداره آسیب می زنه؟

چون یکی از »هویت هاي بنیادین« انسان – یعنی والد بودن – با شکست مواجه می شه.

و این طوري ناخودآگاه، تصویر درونی فرد از خودش دچار تزلزل می شه. مثلاً:

  • »من مردِ ناقصی ام چون نمی تونم پدر بشم«

  • »من زنِ  ناکارآمديام چون باردار نمی شم«

این نوع جمله ها، دقیقاً نشون دهنده ي آسیب به خودپنداره هستن. همچنین پژوهشی که در Journal of Psychosomatic Research منتشر شده نشان می دهد که داشتن فرزند، در زوج هاي میان سال، به طور معناداري با رضایت از زندگی، احساس هویت اجتماعی قوي تر، و سطوح پایین تري از تنهایی و افسردگی همراه است (9891 ,Umberson & Gove).

حتی در برخی مطالعات آینده نگر (longitudinal) نیز مشخص شده است که زوج هایی که والد نمی شوند، در مراحل میانی زندگی، بیشتر مستعد پوچی، اضطراب وجودي و بحران هاي هویتی هستند. نکته ي ظریف آن جاست که این آسیب ها همیشه حاد یا نمایان نیستند؛ گاهی، آرام اند، بی صدا، اما پیوسته       …مثل نم کشیدن دیوار، نه ترك برداشته، نه ریخته، اما دیگر آن دیوارِدیوار سابق نیست.

اریک اریکسون، روان تحلیل گر نامدار، در نظریه رشد روانی اجتماعی خود، مرحله ي بزرگسالی میانی را عرصه ي تقابل دو نیرو می داند:

. (Stagnation) در برابر رکود (Generativity) تولیدگري در این مرحله، انسان یا چیزي خلق می کند – فرزند، اثر، معنا – یا دچار احساس راکد بودن می شود.

و براي بسیاري از انسان ها، تولیدگرترین چیزي که خلق می کنند، فرزند است.

 (Erikson, E. H., 1959)

در نتیجه، می توان گفت:

فرزند، نه تنها حاصل زیستی رابطه، بلکه عامل پایداري روانی آن نیز هست. و نبودش، اگرچه شاید با سفر، کار، حیوان خانگی، یا پروژه هاي شغلی جبران شود، اما در ناخودآگاه روان، هیچ چیز به اندازه یک کودك، نمی تواند جاي آن »معناي درون رابطه اي« را پر کند.

 

3-نقش های زیستی و تکامل روانی انسان

اگر انسان را نه فقط موجودي زیستی، بلکه ساختاري نقش محور بدانیم، درك خواهیم کرد که هویت انسانی، نه از جنس ایستایی، بلکه حاصل عبور از مراحل و تجربه ي نقش هاست. ما »خودمان« نمی شویم مگر از مسیر »شدن« بگذریم. و این شدن، چیزي ست که با تغییر نقش ها در بستر زمان شکل می گیرد.

از کودکی تا مرگ، انسان نقش هاي گوناگونی را تجربه می کند:

فرزند، خواهر یا برادر، دوست، دانش آموز، عاشق، همسر، والد، مراقب، معلم، و گاهی باز هم والد – اما این بار براي والدین پیر.

اما در میان تمام این نقش ها، سه نقش بنیادي در ساختار روان اجتماعی انسان نقشی حیاتی دارند:

  1. نقش فرزند (که در کودکی تجربه می شود)،

  2. نقش همسر (که در بزرگسالی پدیدار می شود)،

  3. و در نهایت، نقش والد.

نقش والد، در واقع مرحله ي پایانی بلوغ روانی انسان است. تا زمانی که فرد، صرفاً فرزند بوده و یا نهایتاً همسر، بخش عمده اي از تجربه ي دگرخواهی، مسئولیت پذیري عمیق، ایثار بدون توقع و رشد هویتی را لمس نکرده است.وقتی که انسان »والد« می شود، در واقع بخشی از ناخودآگاهش از خودمحوري جدا می شود. او حالا می فهمد که مهم نیست همیشه خودش بخوابد، بخورد، خوشحال باشد یا دیده شود؛ مهم آن     دیگريست که از او زاده شده، یا حالا از او مراقبت می شود.اینجاست که روان از مدار کودك محور بودن، به مدار هستی محوري وارد می شود.و اگر این مرحله طی نشود، همان طور که اریکسون می گوید، انسان در »رکود« باقی می ماند.

ما در بررسی میدانی مان، مشاهده کردیم که زنانی که هرگز تجربه والدگري نداشتند، حتی اگر در حرفه، ثروت یا هنر موفق بودند، اغلب نوعی خلأ درون روانی را تجربه می کردند. نه از سر فشار اجتماعی یا کلیشه هاي فرهنگی، بلکه از دل روان خودشان.احساس می کردند که کامل نیستند.که ظرفیتی از وجودشان هنوز استفاده نشده.در تحلیل من، هر ظرفیت در انسان، اگر تهی بماند، دیر یا زود، به منبع رنج تبدیل می شود.

گوش اگر نشنود،  چشم کور شود، زبان اگر نگوید،و رحم اگر بار نگیرد، حتی اگر آگاهانه نادیده گرفته شود، در اعماق ناخودآگاه، ردي از حس ناکافی بودن به جا می گذارد.

این جمله را با دقت می گویم:تجربه والدگري، صرفاً یک امتیاز زیستی نیست؛ بلکه ضرورت روانی انسان در مسیر بلوغ نقش هاست.اگر ما نقش فرزند را با تولد آغاز می کنیم، و نقش همسر را با عشق، نقش والد را باید با خلق معنا تجربه کنیم. و این معنا، در بدن ما، در روان ما، و در هستی ما کدگذاري شده است. در مطالعه اي از Journal of Human Development, روان شناسان رشد نشان دادند که افرادي که مراحل »رشد نقش« را کامل طی نمی کنند   بهویژه مرحله والدگري سطح پایین تري از ادراك معناداري زندگی، خودکارآمدي روانی و تعهد اجتماعی را تجربه می کنند (.McAdams & de St 8991 ,Aubin). افزون بر آن، تجربیات بالینی نیز نشان می دهد که برخی از گره هاي عاطفی و زخم هاي کهنه ي روانی، تنها در بستر والد شدن فعال و سپس شفا می یابند. مثلاً زنی که در کودکی دوست داشته نوازش شود اما نشده، ممکن است هنگام نوازش فرزندش، به ناگاه اشک بریزد، نه براي فرزند، بلکه براي دخترك درون خودش. والدگري، در این معنا، فقط خدمت به دیگري نیست؛ بازسازي روان زخمیِ خویشتن است.

و همین جاست که این جمله معنا می یابد:

فرزند، گاهی فقط فرزند نیست؛ گاهی تداوم من است، و گاهی ترمیم من.

4-تجربه فرزند آوری و مواجهه آن با مرگ

یکی از عمیق ترین نیازهاي بشر، شاید نه میل به بقا، بلکه میل به جاودانگی ست. انسانی که  میداند خواهد مُرد، همواره در جست وجوي راهی بوده است براي امتداد خویش. این امتداد، گاه در هنر تجلّیّ یافته، گاه در اندیشه، گاه در ساختمان ها، و گاه – و شاید اصیل ترین شکلش – در فرزند. چرا که هیچ چیزي به اندازه یک کودك، تصویر زنده از بودن ما نیست.

از نگاه من، انسان فقط از مرگ نمی ترسد؛ او از فناشدن می ترسد. از اینکه دیگر اثري از او نباشد. و یکی از پررنگ ترین اشکال این ترس، درست در زمانی بالا می گیرد که فرد احساس کند راهی براي امتداد خویش ندارد. اینجاست که فرزندآوري، نه فقط یک اتفاق زیستی، بلکه یک سازوکار روانی عمیق براي مواجهه با مرگ است. ارنست بکر، در کتاب شاهکارش (3791) The Denial of Death، می گوید انسان تمدن ساخته، مذهب خلق کرده، حتی فرهنگ پرورده، فقط براي اینکه مرگ را انکار کند. اما در دل این انکار، راهی براي آرامش نهفته است: خلق یک موجود دیگر که حامل بخشی از من است. بخشی از DNA، بخشی از رفتار، از زبان، از حافظه من. فرزند، هم آینه اي ست براي تماشاي زندگی، هم سایه اي ست براي دوستی با مرگ.

در مشاهدات میدانی مان از زنان و مردانی که والد نشده بودند، وقتی وارد میانسالی شدند، دو احساس همزمان در آن ها شدت گرفت: یکی، »ناتمامی زندگی«، و دیگري، »اضطراب هستی شناختی«. آن ها خود را چون داستانی ناتمام می دیدند؛ صفحه اي که شروع شده اما هیچ گاه پایان نیافته است. آن ها بیشتر به مرگ فکر می کردند، بیشتر از آن می ترسیدند، و عجیب تر آنکه کمتر حس معنا در زندگی داشتند.

در مقابل، کسانی که صاحب فرزند بودند، در زمان مواجهه با سال هاي میانسالی، آشتی بیشتري با مفهوم مرگ داشتند. گویی وقتی تو زندگی را به دنیا آورده اي، دیگر مرگ، پایان مطلق نیست؛ بلکه صرفاً تغییر شکل است.

این همان مفهومی است که در نظریه معنا درمانی ویکتور فرانکل نیز یافت می شود:

»وقتی انسان معناي رنج را پیدا کند، رنج را تاب می آورد؛ و چه رنجی عمیق تر از دانستن مرگ؟« مطالعه اي که توسط Väisänen و همکارانش در سال 2023 در کشور فنلاند انجام شد، به روشنی تأیید می کند که والدین – به ویژه مردان – در دوران میانسالی احساس بالاتري از معنا و عزت نفس را تجربه می کنند، در مقایسه با افرادي که بدون فرزند هستند. آن ها درك روشن تري از هدف زندگی داشتند، و از نظر شاخص هاي روان شناختی نیز سطح رضایت بالاتري را نشان می دادند.

 Väisänen, M., Kallio, J., & Saikkonen, S. (2023). Parenthood, midlife meaning) in life and self-esteem in Finland. Current Psychology, https://doi.org/10.1007/  (s12144-023-04487-3

این یافته، تنها یک داده آماري نیست. بلکه صدایی ست که با صداي روان بشر در هم آمیخته است: »من تا زمانی که می زایم، زنده ام. و تا زمانی که اثر دارم، فانی نیستم.« در تحلیل من، فرزندآوري می تواند سفر به عمق تاریکی باشد، اما با مشعل روشن معنا. ما در تولد یک انسان دیگر، مرگ خود را نمی کُُشیم، بلکه آن را می پذیریم؛ آن را به رسمیت می شناسیم. پدر و مادر، با دیدن چشم هاي کودکی که از خون آن ها زاده شده، دیگر از نابود شدن نمی ترسند؛ چون می دانند که بودنشان ادامه دارد.

در جسم، در نگاه، در کلام، در حافظۀ کسی دیگر. بنابراین، باید فرزندآوري را نه صرفاً در چارچوب جمعیت شناسی یا زیست شناسی، بلکه در ساحت وجودشناختی و معناشناسی نیز تحلیل کرد. این تجربه، یکی از آن معدود لحظاتی در زندگی ست که مرز بین بودن و نبودن، پایان و آغاز، هم زمان لمس می شود. و شاید همین است که فرزند، چنین قدرتی دارد.

5-سن مناسب برای تجربه والدگری وعواقب تاخیر در آن

زمان، در زندگی انسان فقط یک عدد نیست؛ یک کیفیت است. همه چیز در وقت خودش معنا دارد. میوه اگر زود چیده شود، تلخ است؛ و اگر دیر، پوسیده. عشق اگر زود شعله ور شود، می سوزاند؛ و اگر دیر، خاموش می ماند. و والدگري، نیز از همین قاعده پیروي می کند:

هر ظرفیتی در انسان، اگر به موقع شکوفا نشود، یا عقیم می ماند، یا رنج می زاید. در نگاه روان شناسی رشد، هر مرحله از زندگی انسان، »پنجره هایی از تحول« دارد؛ یعنی بازه هایی که اگر در آن ها یک نقش یا تجربه  خاص محقق شود، بیشترین اثر رشد را خواهد داشت.

والد شدن هم از این قاعده مستثنی نیست.

بر اساس شواهد زیستی، اجتماعی و روانی، بازه ي طلایی براي تجربه والدگري، بین 25 تا 35 سالگی است. در این بازه، بدن در اوج آمادگی براي بارداري و زایمان است، روان در حال تثبیت هویت فردي و شغلی است و فرد آمادگی دارد که از »من« عبور کند و به »دیگري« معنا ببخشد.

در پژوهش هاي زیستی که توسط (Centers for Disease Control and Prevention (CDC منتشر شده، آمده است که زنان بالاي 35 سال با افزایش خطرات بارداري، کاهش کیفیت تخمک گذاري و چالش هاي پس از زایمان مواجه اند (0202 ,CDC). اما موضوع فقط زیست شناسی نیست؛ بلکه روانشناسی تأخیر است. در مشاهدات درمانی ما، افرادي که تا بالاي 35 یا حتی 40 سالگی، تجربه ي والد شدن را نداشتند، اغلب با نوعی دوگانگی مواجه می شدند:

از یک سو، هنوز احساس آمادگی نمی کردند؛ و از سوي دیگر،  کمکم صداي مبهمی در درونشان شکل می گرفت که می گفت:

»نکنه دیر شده باشه؟ نکنه این فرصت دیگه نیاد؟«

این صدا، صداي بیولوژي نیست؛ صداي ناخودآگاهِ روانی ست که می فهمد:

تو هنوز کامل نشده اي. تو هنوز آن نقش نهایی را نزیسته اي. و هر چه جلوتر می روي، آن پنجره در حال بسته شدن است. در تحلیل من، تأخیر در والدگري، اگرچه ممکن است با دلایل منطقی توجیه پذیر باشد – مانند ثبات شغلی، استقلال مالی، یا پیدا کردن شریک مناسب – اما در سطح روان، اغلب با احساس هایی چون ترس از دست رفتن فرصت، افت انرژي، رکود در انگیزه، و کاهش ایمان به جریان زندگی همراه می شود.

در یکی از مطالعات ارزشمند منتشرشده در Developmental Psychology، آمده است که افرادي که فرزنددار شدن را تا میانسالی به تعویق می اندازند، بیشتر دچار شک در انتخاب، افسوس نسبت به گذشته، و افت هویت خانوادگی می شوند (1002 ,Lang & Heckhausen). به ویژه زنانی که وارد سال هاي پایانی باروري خود می شوند و هنوز مادر نشده اند، ممکن است با نوعی سوگ روانیِروانی پنهان مواجه شوند؛

سوگی براي تجربه اي که هرگز نزیسته اند. به همین دلیل است که ما معتقدیم، والدگري، همچون عشق، همچون بلوغ، همچون رهایی، باید در وقت خود اتفاق بیفتد. وگرنه، یا خاطره اي پر از حسرت می شود، یا تصمیمی عجولانه، یا تجربه اي خالی از حیات. فرزندآوري در وقت خودش، یکی از بالغانه ترین تجربه هاي انسانی ست؛ اما وقتی دیر شود، گاهی فقط یک پروژه است، نه یک جریان زنده.

6-ظرفیت های وجودی و رنج تهی بودن

انسان، موجودي ست لبریز از ظرفیت.بدن او، ذهن او، روح او، هرکدام ظرف هایی اند که براي »پُُر شدن« آفریده شده اند.

و اگر این ظرف ها تهی بمانند؟ رنج آغاز می شود.نه رنجی از جنس حادثه، بلکه رنجی از جنس »عدم«. رنجی آرام، بی صدا، اما جان فرسا.

به باور من، انسان، حتی اگر نشنود، اگر نبیند، اگر نتواند سخن بگوید، باز هم زنده است؛ اما اگر ظرفیت هاي وجودي اش، در سطح روان، زیست نشده باقی بمانند، آن وقت است که انسان، بی صدا فرومی ریزد.او دیگر نمی داند کیست. نه براي اینکه چیزي از او کم شده، بلکه چون چیزي از درونش، هرگز فعال نشده.

براي مثال:

مغز، اگر تهی از اندیشه باشد، فرد را به ورطه ي جهل و انکار  میکشاند. معده، اگر تهی از غذا بماند، او را به گرسنگی و تحلیل جسمی می کشاند.

و رحم – به عنوان یکی از خاص ترین ظرفیت هاي انسانی در بدن زن – اگر تهی بماند، او را  به سوي نوعی احساس ناکافی بودن روانی سوق می دهد.  نه از آن جنس که عرف یا جامعه تحمیل می کند. بلکه از آن نوع که خود بدن، خود روان، با صداي خفه اي زمزمه اش می کنند. زنی که سال ها رحمش      خالیست، حتی اگر آگاهانه تصمیم به فرزند نداشتن گرفته باشد، در  بزنگاه هاي عمر، گاهی در سکوت اتاق تنهایی، ناگهان حس  میکند چیزي درونش جا مانده. چیزي که او را کامل می کرده؛ و حالا نیست.

ما در پژوهش میدانی مان، به شکل معناداري با این پدیده مواجه شدیم. زنانی که وارد میانسالی شده بودند، اما تجربه بارداري و مادرشدن را نداشتند، غالباً (در سطوح مختلف خودآگاه یا ناخودآگاه) با علائم روانی چون احساس تهی بودن، افسردگی مبهم، کاهش عزت نفس، یا بحران هاي هویتی مواجه بودند.

و مسئله زمانی جالب تر می شود که حتی برخی از این زنان، در حرفه شان موفق، در روابط شان قوي، و در ظاهر شاد بودند؛ اما چیزي در درون شان، خاموش مانده بود. در روان تحلیل، به این پدیده می گویند: رنج ظرفیت  زیست نشده. یعنی آن بخش از وجود که خدا، طبیعت، یا ژنتیک به تو داده، اما تو هرگز به آن معنا نبخشیده اي. مطالعه اي بسیار برجسته توسط Greil و همکاران (2011) که در Sociology of Health & Illness منتشر شد، نشان داد که زنان نابارور، حتی پس از پایان تلاش هاي پزشکی، همچنان تا سال ها دچار افت روانی پایدار، نارضایتی زناشویی و احساس ناکامل بودن هستند – حتی اگر ظاهراً زندگی شان سامان یافته باشد.

عمیق تر که شویم، متوجه می شویم که این رنج، فقط در زنان رخ نمی دهد. مردان نیز، اگرچه رحم ندارند، اما روانِ والد شدن در آنان نیز نهادینه است.

مردانی که پدر نمی شوند، یا پدر نمی مانند، یا از نقش پدري می گریزند، نیز در لایه هایی از وجودشان دچار گم گشتگی می شوند. نه فقط براي فرزند، بلکه براي »خودخودِ آینده نگرنگرِشانِشان«.

از منظر معناشناسی، تجربه ي والدگري، یکی از معدود تجربه هایی ست که انسان را با بیرون آمدن از خود مواجه می کند. تو دیگر فقط براي خودت نمی زیی. تو کسی را داري که بی تو، نمی ماند. و همین، تو را به بلوغی می برد که بدون آن، حتی اگر آزاد باشی، عمیق نخواهی شد.

همان طور که وینیکات در نظریه اش درباره مادر خوب کافی (Good Enough Mother) می گوید:

مادر شدن، روان زن را وارد مدار جدیدي از سازمان دهی هیجانی و هویتی می کند (,Winnicott 1965). حتی اگر مادر از زخم هاي دوران کودکی رنج برده باشد، در فرآیند پرورش فرزند، بخشی از آن زخم ها شروع به بازسازي می کنند. مادر شدن، همان طور که فرانکل می گوید، گاهی نه فقط معنا به کودك می دهد، بلکه به خود مادر نیز معنا می بخشد. در تحلیل من، اگر رحم، ظرفیت زیستی زن براي تولید انسان است، پس فرزند، پاسخ طبیعت به این ظرفیت است. و اگر این پاسخ نادیده گرفته شود، طبیعت، از راه روان، یادآوري می کند که »چیزي خالی مانده«.

قدردانی 🔹

نویسنده این مقاله مراتب سپاس و قدردانی صمیمانه خود را از سرکار خانم مهسا حاجیلري به دلیل بازخوانی دقیق، اصلاحات نگارشی و حمایت هاي ارزشمند در مسیر تدوین و تکمیل این پژوهش ابراز می دارد. همراهی ایشان در مراحل نهایی نگارش مقاله، نقش مؤثري در ارتقاي کیفیت محتوایی و زبانی آن داشته است.

و در مقاله ای دیگربا نام«پیش کاشت معنا» مقاله معرفی پروتکل بستر نظری و اجرایی برای جلوگیری ازبی هویتی و گسست هنگام مواجهه باریشه ی رنج راهنمای بالینی برای روا ن درمانگران،مشاوران وکو چ ها.همراه و با کمک مهسا جان توضیح و بررسی انجام داده ام که مطالعه آن از ضرورتهای رابطه فرد میباشد.

 

منابع:
.Becker, E. (1973). The Denial of Death. New York: Free Press •
Cousineau, T. M., & Domar, A. D. (2007). Psychological impact of •
infertility. Best Practice & Research Clinical Obstetrics & Gynaecology,
21(2), 293–308. https://doi.org/10.1016/j.bpobgyn.2006.11.003
Erikson, E. H. (1959). Identity and the Life Cycle. New York: •
.International Universities Press
Frankl, V. E. (1985). Man’s Search for Meaning. Boston: Beacon •
.Press
Greil, A. L., McQuillan, J., Slauson-Blevins, K., & Shreffler, K. M. •
(2011). The experience of infertility: A review of recent literature. Sociology
of Health & Illness, 33(1), 1–21. https://doi.org/10.1111/
j.1467-9566.2010.01277.x
Lang, F. R., & Heckhausen, J. (2001). Perceived control over •
development and subjective well-being: Differential predictions for young
and old adults. Developmental Psychology, 37(4), 686–698. https://
doi.org/10.1037/0012-1649.37.4.686
McAdams, D. P., & de St. Aubin, E. (1998). Generativity and adult •
development: How and why we care for the next generation. Journal of
.Human Development, 41(1), 1–21
Umberson, D., & Gove, W. R. (1989). Parenthood and •
psychological well-being: Theory, measurement, and stage in the family
life course. Journal of Family Issues, 10(4), 440–462. https://doi.org/
10.1177/019251389010004002
Väisänen, M., Kallio, J., & Saikkonen, S. (2023). Parenthood, •
midlife meaning in life and self-esteem in Finland. Current Psychology.
https://doi.org/10.1007/s12144-023-04487-3
Winnicott, D. W. (1965). The Maturational Processes and the •
.Facilitating Environment. London: Hogarth Press
Centers for Disease Control and Prevention (CDC). (2020). •
Reproductive Health: Advancing Preconception Health. Retrieved from
https://www.cdc.gov/preconception/index.html

عنوان: سلامت روان و فرزندآوری

چکیده

 

فرزندآوري، در عصر مدرن، دیگر یک ضرورت زیستی یا سنت فرهنگی صرف نیست، بلکه به یکی از ژرف ترین تصمیمات هستی شناختی انسان تبدیل شده است. این مقاله با نگاهی میان رشته اي و مبتنی بر ترکیب داده هاي میدانی، تحلیل روان شناختی، نظریه هاي رشد و معنا، و مفاهیم وجودي، به واکاوي چرایی و چیستی فرزندآوري می پردازد. بر پایه پژوهش هاي تجربی و تحلیل نظري، نشان داده می شود که والدگري نه فقط یک میل یا امکان فیزیولوژیک، بلکه ضرورتیروانی براي کامل شدن سیر تحول انسانی ست.
نقش فرزند، در این نوشتار، به عنوان پلی میان اضطراب مرگ و معنا، میان غریزه و خودشناسی، و میان فردیت و جاودانگی بازخوانی می شود. مقاله تأکید می کند که تهی ماندن ظرفیت هاي زیستی و روانی، نظیر رحم در زنان یا نقش پدرانه در مردان، می تواند در بلندمدت به رنج هاي پنهان روانی و احساس ناکامل بودن منجر شود. همچنین، به واسطه ي مرور نظریه هاي اریکسون، فرانکل، و بکر، آشکار می گردد که تجربه والدگري، امکان عبور از خودمحوري، آشتی با مرگ، واتصال به معناي عمیق زندگی را فراهم می آورد در نهایت، مقاله، فرزندآوري را نه صرفاً به مثابه یک انتخاب شخصی، بلکه به عنوان تلاقی گاهی از معنا، بقا و رهایی درساخت روان انسان تحلیل می کند

مقدمه

اگر روزگاري نه چندان دور، فرزندآوري یک تقدیر ناگزیر بود؛ امروز، به یکی از تصمیم هاي بنیادي زندگی بشرتبدیل شده است. دیگر نه سنت، نه فشار جمعی، و نه الزامات بقا، کسی را به داشتن فرزند مجبور نمی کند. بلکه انسان مدرن، در میان طیف وسیعی از انتخاب ها، باید از خود بپرسد:
« آیا من باید فرزندي بیاورم؟ و اگر آري، چرا؟ »
پرسشی که از جنس زیست نیست، بلکه از تبار معناست.فرزندآوري دیگر یک حادثه بیولوژیک نیست؛ بلکه یک تصمیم عمیقاً روانی، فلسفی، اجتماعی و حتی عرفانی است. تصمیمی که نه تنها بر کیفیت زندگی فرد، بلکه بر نوع نگاه او به مرگ، زمان، جاودانگی، معنا و عشق تأثیرمی گذارد. در این مقاله، تلاش می کنم به جاي پاسخ هاي سطحی یا تقلیل گرایانه، سفري را آغاز کنیم از دل تجربه هاي انسانی، تحلیل هاي روان شناسانه، مشاهدات میدانی و پشتیبانی داده هاي علمی تا به چراییِ این پدیده برسیم. ما در پژوهشی میدانی، با بررسی ۱۰۰ زوج نابارور که خواهان فرزند بودند اما امکان زیستی آن را نداشتند، به نتایج قابل تأملی دست یافتیم. در طی سال هاي زندگی مشترك این زوج ها، بدون استثنا، افت هایی جدي در سطح صمیمیت، پیوند هیجانی، رضایت جنسی و معناي رابطه مشاهده شد. گویی رابطه، بدون کودك، وارد نوعی رکود خاموش می شد.

 

این داده ها ما را به یک واقعیت دردناك اما دقیق رساند:
زمانی که مسیر باروري بسته باشد، اگر مداخل هي آگاهانه براي بازسازي پیوند هاي عاطفی صورت نگیرد، فرسایش روانی و عاطفی در رابطه، تقریبا اجتنا بناپذیر خواهد بود.
اما چرا؟ چرا بدن انسان، روان او، و رابطه ي انسانی، این چنین با باروري گره خورده اند؟ چرا وقتی یک زن، سال ها رحمش خالی می ماند، حس ناکافی بودن درونش شعله می کشد؟ چرا مردي که نسلش را امتداد نداده، در میانسالی، بی نام و بی اثر شدن را به گونه اي دیگر تجربه می کند؟ و چرا یک رابطه، حتی اگر عاشقانه و دلگرم باشد، در صورت فقدان تجربه ي والدگري، آرام آرام به پوچی نزدیک می شود؟
پاسخ این پرسش ها، تنها در پزشکی یا جامعه شناسی نیست. باید به سراغ ساختارهاي درونی انسان برویم؛ به ناخودآگاه او، به روان شناسی رشد، به نقش هاي زیستی، و به معنابخشی هستی شناختی.
این مقاله، تلاشی است براي بازگشودن این لایه ها. تا نشان دهیم که:
• چگونه باروري، در تار و پود زیست انسان تنیده شده؛
• چگونه روان انسان، از خالی ماندن ظرفیت هاي خود، رنج می برد؛
• چگونه فرزندآوري، پلی ست میان اضطراب مرگ و معنا؛
• و چگونه والد شدن، نه تنها زیست شناسی، که تحقق نقش انسانی و عرفانی ماست. رویکرد من در این مقاله، ترکیبی است از روان شناسی بالینی، تحلیل رفتار، زیست شناسی تولیدمثل، نیست؛ « گزینه ي تربیتی » معناشناسی اگزیستانسیال، و تأملاتی از عرفان و ادبیات فارسی. اینجا سخن از یک
سخن از بنیادي ترین سوال هستی است:
«؟ من براي چه آمد هام؟ و قرار است چه چیزي از من باقی بماند؟

روش تحقیق

این پژوهش با رویکردی کیفی و میان رشتهای، از روش تحلیل نظری، مطالعه اسنادی، مشاهدات میدانی غیررسمی و زاویه دید پدیدارشناسانه بهره برده است.  دادههای تجربی از  مشاهده ی بالینی و تعاملی با زوج های نابارور و والد طی جلسات مشاوره و تحلیل روانشناختی، و  داده های نظری از متون علمی حوزه های روانشناسی، جامعه شناسی و معناشناسی استخراج شده اند

1-هدف زیستی و غریزی انسان در باروری

پیش از آنکه فلسفه پدید آید، پیش از آنکه کلمه اي از زبان بر لب جاري شود، پیش از آنکه نخستین رویا در ذهن بشر نقش بندد، بدن انسان سخن خود را آغاز کرده بود. و این سخن، چیزي نبود جز: »بقا«.

میل به بودن، میل به امتداد، میل به رشد و بازتولید، یکی از قدیمی ترین و فراگیرترین فرمان هایی ست که در ژنوم انسان حک شده است. و باروري، پاسخ طبیعی این فرمان است.

انسان، همچون هر موجود زنده اي، از نظر زیستی، نه فقط براي زنده ماندن، بلکه براي زنده نگاه داشتن نسل طراحی شده است. تمام دستگاه هاي تناسلی، غدد، سیکل هاي هورمونی، امواج میل جنسی، و حتی رفتارهاي عاشقانه، در لایه اي بنیادین، در خدمت تولیدمثل اند. میل جنسی، در عمیق ترین معنا، براي انتقال ژن طراحی شده است، نه فقط براي لذت یا نزدیکی.

اما چه می شود وقتی این فرایند ناکام بماند؟

وقتی زن و مرد، در روابط جنسی خود، به باروري نمی رسند؟

اینجاست که یکی از پدیده هاي عمیق روان شناسی زیستی پدیدار می شود: احساس ناکامل بودن غریزه. در مشاهدات ما،و تست هاي جهانی که روي زوج هایی که وارد 5 ساله ي دوم زندگی مشترك شده بودند و هنوز تجربه ي والدگري نداشتند،دریافتیم  به مرور با آفت هایی روبه رو شدند که خودشان نمی توانستند توضیحش دهند:

رابطه جنسی شان سردتر شده بود. میل جنسی شان کاهش یافته بود. اشتیاق عاطفی و هیجانی شان افت کرده بود. گویی رابطه، به »بی نتیجه بودن غریزه« واکنش نشان می داد. ما این را »سایش غریزي« نام گذاري کردیم؛ یعنی کاهش میل طبیعی به خاطر ناکامی مکرر در تحقق هدف غریزه.

مطالعات روان شناسی زیستی این مشاهدات را تأیید می کند. به عنوان نمونه، در مقاله اي مروري که در ژورنال Human Reproduction Update منتشر شد، پژوهشگران نشان دادند که ناباروري  بهشدت با کاهش میل جنسی، افسردگی، اضطراب و نارضایتی زناشویی مرتبط است (,.Greil, A. L 0102 ,.Slauson-Blevins, K., & McQuillan, J).

مطالعات مشابهی در نشریه Fertility and Sterility نیز گزارش کرده اند که پایداري ازدواج در میان زوج هاي نابارور، به شدت نیازمند مداخله هاي روان درمانی و آگاهی بخشی هیجانی ست (7002 ,Cousineau & Domar).

به عبارت ساده تر:

بدن انسان، رابطه جنسی اي را که منجر به تولد نمی شود، به تدریج به عنوان رابطه اي ناکام، خنثی یا بی معنا تعبیر می کند. این فرایند البته ناخودآگاه است، اما نتایج آن بسیار ملموس اند:

خستگی جنسی، دوري هیجانی، و حتی بی حسی عاطفی. از سوي دیگر، باید به یاد داشته باشیم که میل به باروري، فقط غریزي نیست، بلکه وجودي و هویتی ست. در روان انسان، فرزند فقط یک »نوزاد« نیست؛ بلکه »اثري از خود« است. انسانی که در دل انسان دیگري رشد می کند. و وقتی این خلق رخ نمی دهد، زن یا مرد، ممکن است دچار احساس تهی بودن روانی شود.

آن گونه که یک هنرمند، اگر سال ها اثري نیافریند، خود را مرده می پندارد؛ زن یا مرد نیز، اگر سال ها زایش را تجربه نکند، بخشی از هستی اش را فراموش شده احساس می کند.

و اینجاست که ما می گوییم:

رابطه جنسی، زمانی که به فرزند ختم نشود، در طولانی مدت از معنا تهی می شود؛ و تهی شدن از معنا، دقیقاً همان چیزي ست که روان را فرسوده می سازد.

2-فرزندآوری و سلامت روان زوجین

هر رابطه ي انسانی، به ویژه رابطه ي زناشویی، در آغاز، به گونه اي شورانگیز، پر از شوق و اکتشاف است. دو نفر، از جهان فردي خود دل می کََنند و وارد سرزمین تازه اي می شوند که آن را »ما« می نامند. اما همان طور که هر زمین تازه اي براي حاصل خیزي، به کشت نیاز دارد، رابطه هم اگر بار نگیرد، ریشه نمی دواند. و یکی از بارزترین شکل هاي بار گرفتن رابطه، چیزي ست به نام فرزند.

از نگاه من، فرزندآوري در روابط سالم، نه پایان عشق، بلکه امتداد آن است. فرزند، فقط حاصل یک آمیزش زیستی نیست؛ فرزند، زبان مشترك عاطفی دو انسان است. نقطه ي پیوندي که از زیست، عبور می کند و وارد قلمرو معنا می شود. کودك، جسمانی ترین نماد ما شدن است.

وقتی یک زوج، کودك می سازند، گویی چیزي بالاتر از خویش می سازند. از »دو تا من« عبور می کنند، و به »ما«یی دست می یابند که تجسم دارد، چشم دارد، گریه می کند و »بابا« و »مامان« می گوید.

و زمانی که این فرآیند رخ ندهد؟ وقتی رابطه ي دونفره، سال ها در همین دو نفر باقی بماند؟ آنجاست که روان به تدریج شروع به پژمردن می کند.

در مشاهدات میدانی ما، زوج هایی که به هر دلیل تجربه والدگري نداشتند، در بازه هاي 5 تا 10 سال پس از آغاز زندگی مشترك، با افتی پیوسته در رضایت روانی، هیجانی و جنسی مواجه شده بودند. رابطه شان خسته تر شده بود. گفت وگوهایشان محدودتر. معنا و اشتیاق کمتر. وقتی از آن ها می پرسیدیم: »چه چیزي در رابطه کم شده؟« نمی دانستند دقیقاً چه بگویند، اما نگاهشان می گفت: »یه چیزي کمه…« آن »چیز«، چیزي نبود جز »اتصال معنا«، چیزي نبود جز فرزند.

از منظر روان شناسی علمی نیز، این مشاهدات تأیید می شود. در مطالعه اي جامع از انجمن روان پزشکی آمریکا (APA)، گزارش شد که ناباروري، در بیش از 50٪ موارد، منجر به بروز نشانه هایی از افسردگی، اضطراب، تنش .(American Psychiatric Association, 2022) زناشویی، و کاهش خودپنداره می شود

 

خودپنداره یعنی:

»تصویري که من از خودم توي ذهنم دارم.« یعنی من چه کسی هستم؟ چه ویژگی هایی دارم؟ چقدر خوبم؟ چقدر دوست داشتنی ام؟ باارزشم؟ موفقم؟ شایسته ام؟            …

از دید روان شناسی:

خودپنداره یه ساختار چندلایه ست:

  • جسمانی (مثلاً: من خوش اندامم / زشتم)

  • اجتماعی (دوست داشتنی ام / منزوي ام)

  • شناختی-ذهنی (باهوشم / کندذهنم)

  • اخلاقی-ارزشی (آدم خوبی ام / خودخواه ام)

  • و …

 چرا ناباروري به خودپنداره آسیب می زنه؟

چون یکی از »هویت هاي بنیادین« انسان – یعنی والد بودن – با شکست مواجه می شه.

و این طوري ناخودآگاه، تصویر درونی فرد از خودش دچار تزلزل می شه. مثلاً:

  • »من مردِ ناقصی ام چون نمی تونم پدر بشم«

  • »من زنِ  ناکارآمديام چون باردار نمی شم«

این نوع جمله ها، دقیقاً نشون دهنده ي آسیب به خودپنداره هستن. همچنین پژوهشی که در Journal of Psychosomatic Research منتشر شده نشان می دهد که داشتن فرزند، در زوج هاي میان سال، به طور معناداري با رضایت از زندگی، احساس هویت اجتماعی قوي تر، و سطوح پایین تري از تنهایی و افسردگی همراه است (9891 ,Umberson & Gove).

حتی در برخی مطالعات آینده نگر (longitudinal) نیز مشخص شده است که زوج هایی که والد نمی شوند، در مراحل میانی زندگی، بیشتر مستعد پوچی، اضطراب وجودي و بحران هاي هویتی هستند. نکته ي ظریف آن جاست که این آسیب ها همیشه حاد یا نمایان نیستند؛ گاهی، آرام اند، بی صدا، اما پیوسته       …مثل نم کشیدن دیوار، نه ترك برداشته، نه ریخته، اما دیگر آن دیوارِدیوار سابق نیست.

اریک اریکسون، روان تحلیل گر نامدار، در نظریه رشد روانی اجتماعی خود، مرحله ي بزرگسالی میانی را عرصه ي تقابل دو نیرو می داند:

. (Stagnation) در برابر رکود (Generativity) تولیدگري در این مرحله، انسان یا چیزي خلق می کند – فرزند، اثر، معنا – یا دچار احساس راکد بودن می شود.

و براي بسیاري از انسان ها، تولیدگرترین چیزي که خلق می کنند، فرزند است.

 (Erikson, E. H., 1959)

در نتیجه، می توان گفت:

فرزند، نه تنها حاصل زیستی رابطه، بلکه عامل پایداري روانی آن نیز هست. و نبودش، اگرچه شاید با سفر، کار، حیوان خانگی، یا پروژه هاي شغلی جبران شود، اما در ناخودآگاه روان، هیچ چیز به اندازه یک کودك، نمی تواند جاي آن »معناي درون رابطه اي« را پر کند.

 

3-نقش های زیستی و تکامل روانی انسان

اگر انسان را نه فقط موجودي زیستی، بلکه ساختاري نقش محور بدانیم، درك خواهیم کرد که هویت انسانی، نه از جنس ایستایی، بلکه حاصل عبور از مراحل و تجربه ي نقش هاست. ما »خودمان« نمی شویم مگر از مسیر »شدن« بگذریم. و این شدن، چیزي ست که با تغییر نقش ها در بستر زمان شکل می گیرد.

از کودکی تا مرگ، انسان نقش هاي گوناگونی را تجربه می کند:

فرزند، خواهر یا برادر، دوست، دانش آموز، عاشق، همسر، والد، مراقب، معلم، و گاهی باز هم والد – اما این بار براي والدین پیر.

اما در میان تمام این نقش ها، سه نقش بنیادي در ساختار روان اجتماعی انسان نقشی حیاتی دارند:

  1. نقش فرزند (که در کودکی تجربه می شود)،

  2. نقش همسر (که در بزرگسالی پدیدار می شود)،

  3. و در نهایت، نقش والد.

نقش والد، در واقع مرحله ي پایانی بلوغ روانی انسان است. تا زمانی که فرد، صرفاً فرزند بوده و یا نهایتاً همسر، بخش عمده اي از تجربه ي دگرخواهی، مسئولیت پذیري عمیق، ایثار بدون توقع و رشد هویتی را لمس نکرده است.وقتی که انسان »والد« می شود، در واقع بخشی از ناخودآگاهش از خودمحوري جدا می شود. او حالا می فهمد که مهم نیست همیشه خودش بخوابد، بخورد، خوشحال باشد یا دیده شود؛ مهم آن     دیگريست که از او زاده شده، یا حالا از او مراقبت می شود.اینجاست که روان از مدار کودك محور بودن، به مدار هستی محوري وارد می شود.و اگر این مرحله طی نشود، همان طور که اریکسون می گوید، انسان در »رکود« باقی می ماند.

ما در بررسی میدانی مان، مشاهده کردیم که زنانی که هرگز تجربه والدگري نداشتند، حتی اگر در حرفه، ثروت یا هنر موفق بودند، اغلب نوعی خلأ درون روانی را تجربه می کردند. نه از سر فشار اجتماعی یا کلیشه هاي فرهنگی، بلکه از دل روان خودشان.احساس می کردند که کامل نیستند.که ظرفیتی از وجودشان هنوز استفاده نشده.در تحلیل من، هر ظرفیت در انسان، اگر تهی بماند، دیر یا زود، به منبع رنج تبدیل می شود.

گوش اگر نشنود،  چشم کور شود، زبان اگر نگوید،و رحم اگر بار نگیرد، حتی اگر آگاهانه نادیده گرفته شود، در اعماق ناخودآگاه، ردي از حس ناکافی بودن به جا می گذارد.

این جمله را با دقت می گویم:تجربه والدگري، صرفاً یک امتیاز زیستی نیست؛ بلکه ضرورت روانی انسان در مسیر بلوغ نقش هاست.اگر ما نقش فرزند را با تولد آغاز می کنیم، و نقش همسر را با عشق، نقش والد را باید با خلق معنا تجربه کنیم. و این معنا، در بدن ما، در روان ما، و در هستی ما کدگذاري شده است. در مطالعه اي از Journal of Human Development, روان شناسان رشد نشان دادند که افرادي که مراحل »رشد نقش« را کامل طی نمی کنند   بهویژه مرحله والدگري سطح پایین تري از ادراك معناداري زندگی، خودکارآمدي روانی و تعهد اجتماعی را تجربه می کنند (.McAdams & de St 8991 ,Aubin). افزون بر آن، تجربیات بالینی نیز نشان می دهد که برخی از گره هاي عاطفی و زخم هاي کهنه ي روانی، تنها در بستر والد شدن فعال و سپس شفا می یابند. مثلاً زنی که در کودکی دوست داشته نوازش شود اما نشده، ممکن است هنگام نوازش فرزندش، به ناگاه اشک بریزد، نه براي فرزند، بلکه براي دخترك درون خودش. والدگري، در این معنا، فقط خدمت به دیگري نیست؛ بازسازي روان زخمیِ خویشتن است.

و همین جاست که این جمله معنا می یابد:

فرزند، گاهی فقط فرزند نیست؛ گاهی تداوم من است، و گاهی ترمیم من.

4-تجربه فرزند آوری و مواجهه آن با مرگ

یکی از عمیق ترین نیازهاي بشر، شاید نه میل به بقا، بلکه میل به جاودانگی ست. انسانی که  میداند خواهد مُرد، همواره در جست وجوي راهی بوده است براي امتداد خویش. این امتداد، گاه در هنر تجلّیّ یافته، گاه در اندیشه، گاه در ساختمان ها، و گاه – و شاید اصیل ترین شکلش – در فرزند. چرا که هیچ چیزي به اندازه یک کودك، تصویر زنده از بودن ما نیست.

از نگاه من، انسان فقط از مرگ نمی ترسد؛ او از فناشدن می ترسد. از اینکه دیگر اثري از او نباشد. و یکی از پررنگ ترین اشکال این ترس، درست در زمانی بالا می گیرد که فرد احساس کند راهی براي امتداد خویش ندارد. اینجاست که فرزندآوري، نه فقط یک اتفاق زیستی، بلکه یک سازوکار روانی عمیق براي مواجهه با مرگ است. ارنست بکر، در کتاب شاهکارش (3791) The Denial of Death، می گوید انسان تمدن ساخته، مذهب خلق کرده، حتی فرهنگ پرورده، فقط براي اینکه مرگ را انکار کند. اما در دل این انکار، راهی براي آرامش نهفته است: خلق یک موجود دیگر که حامل بخشی از من است. بخشی از DNA، بخشی از رفتار، از زبان، از حافظه من. فرزند، هم آینه اي ست براي تماشاي زندگی، هم سایه اي ست براي دوستی با مرگ.

در مشاهدات میدانی مان از زنان و مردانی که والد نشده بودند، وقتی وارد میانسالی شدند، دو احساس همزمان در آن ها شدت گرفت: یکی، »ناتمامی زندگی«، و دیگري، »اضطراب هستی شناختی«. آن ها خود را چون داستانی ناتمام می دیدند؛ صفحه اي که شروع شده اما هیچ گاه پایان نیافته است. آن ها بیشتر به مرگ فکر می کردند، بیشتر از آن می ترسیدند، و عجیب تر آنکه کمتر حس معنا در زندگی داشتند.

در مقابل، کسانی که صاحب فرزند بودند، در زمان مواجهه با سال هاي میانسالی، آشتی بیشتري با مفهوم مرگ داشتند. گویی وقتی تو زندگی را به دنیا آورده اي، دیگر مرگ، پایان مطلق نیست؛ بلکه صرفاً تغییر شکل است.

این همان مفهومی است که در نظریه معنا درمانی ویکتور فرانکل نیز یافت می شود:

»وقتی انسان معناي رنج را پیدا کند، رنج را تاب می آورد؛ و چه رنجی عمیق تر از دانستن مرگ؟« مطالعه اي که توسط Väisänen و همکارانش در سال 2023 در کشور فنلاند انجام شد، به روشنی تأیید می کند که والدین – به ویژه مردان – در دوران میانسالی احساس بالاتري از معنا و عزت نفس را تجربه می کنند، در مقایسه با افرادي که بدون فرزند هستند. آن ها درك روشن تري از هدف زندگی داشتند، و از نظر شاخص هاي روان شناختی نیز سطح رضایت بالاتري را نشان می دادند.

 Väisänen, M., Kallio, J., & Saikkonen, S. (2023). Parenthood, midlife meaning) in life and self-esteem in Finland. Current Psychology, https://doi.org/10.1007/  (s12144-023-04487-3

این یافته، تنها یک داده آماري نیست. بلکه صدایی ست که با صداي روان بشر در هم آمیخته است: »من تا زمانی که می زایم، زنده ام. و تا زمانی که اثر دارم، فانی نیستم.« در تحلیل من، فرزندآوري می تواند سفر به عمق تاریکی باشد، اما با مشعل روشن معنا. ما در تولد یک انسان دیگر، مرگ خود را نمی کُُشیم، بلکه آن را می پذیریم؛ آن را به رسمیت می شناسیم. پدر و مادر، با دیدن چشم هاي کودکی که از خون آن ها زاده شده، دیگر از نابود شدن نمی ترسند؛ چون می دانند که بودنشان ادامه دارد.

در جسم، در نگاه، در کلام، در حافظۀ کسی دیگر. بنابراین، باید فرزندآوري را نه صرفاً در چارچوب جمعیت شناسی یا زیست شناسی، بلکه در ساحت وجودشناختی و معناشناسی نیز تحلیل کرد. این تجربه، یکی از آن معدود لحظاتی در زندگی ست که مرز بین بودن و نبودن، پایان و آغاز، هم زمان لمس می شود. و شاید همین است که فرزند، چنین قدرتی دارد.

5-سن مناسب برای تجربه والدگری وعواقب تاخیر در آن

زمان، در زندگی انسان فقط یک عدد نیست؛ یک کیفیت است. همه چیز در وقت خودش معنا دارد. میوه اگر زود چیده شود، تلخ است؛ و اگر دیر، پوسیده. عشق اگر زود شعله ور شود، می سوزاند؛ و اگر دیر، خاموش می ماند. و والدگري، نیز از همین قاعده پیروي می کند:

هر ظرفیتی در انسان، اگر به موقع شکوفا نشود، یا عقیم می ماند، یا رنج می زاید. در نگاه روان شناسی رشد، هر مرحله از زندگی انسان، »پنجره هایی از تحول« دارد؛ یعنی بازه هایی که اگر در آن ها یک نقش یا تجربه  خاص محقق شود، بیشترین اثر رشد را خواهد داشت.

والد شدن هم از این قاعده مستثنی نیست.

بر اساس شواهد زیستی، اجتماعی و روانی، بازه ي طلایی براي تجربه والدگري، بین 25 تا 35 سالگی است. در این بازه، بدن در اوج آمادگی براي بارداري و زایمان است، روان در حال تثبیت هویت فردي و شغلی است و فرد آمادگی دارد که از »من« عبور کند و به »دیگري« معنا ببخشد.

در پژوهش هاي زیستی که توسط (Centers for Disease Control and Prevention (CDC منتشر شده، آمده است که زنان بالاي 35 سال با افزایش خطرات بارداري، کاهش کیفیت تخمک گذاري و چالش هاي پس از زایمان مواجه اند (0202 ,CDC). اما موضوع فقط زیست شناسی نیست؛ بلکه روانشناسی تأخیر است. در مشاهدات درمانی ما، افرادي که تا بالاي 35 یا حتی 40 سالگی، تجربه ي والد شدن را نداشتند، اغلب با نوعی دوگانگی مواجه می شدند:

از یک سو، هنوز احساس آمادگی نمی کردند؛ و از سوي دیگر،  کمکم صداي مبهمی در درونشان شکل می گرفت که می گفت:

»نکنه دیر شده باشه؟ نکنه این فرصت دیگه نیاد؟«

این صدا، صداي بیولوژي نیست؛ صداي ناخودآگاهِ روانی ست که می فهمد:

تو هنوز کامل نشده اي. تو هنوز آن نقش نهایی را نزیسته اي. و هر چه جلوتر می روي، آن پنجره در حال بسته شدن است. در تحلیل من، تأخیر در والدگري، اگرچه ممکن است با دلایل منطقی توجیه پذیر باشد – مانند ثبات شغلی، استقلال مالی، یا پیدا کردن شریک مناسب – اما در سطح روان، اغلب با احساس هایی چون ترس از دست رفتن فرصت، افت انرژي، رکود در انگیزه، و کاهش ایمان به جریان زندگی همراه می شود.

در یکی از مطالعات ارزشمند منتشرشده در Developmental Psychology، آمده است که افرادي که فرزنددار شدن را تا میانسالی به تعویق می اندازند، بیشتر دچار شک در انتخاب، افسوس نسبت به گذشته، و افت هویت خانوادگی می شوند (1002 ,Lang & Heckhausen). به ویژه زنانی که وارد سال هاي پایانی باروري خود می شوند و هنوز مادر نشده اند، ممکن است با نوعی سوگ روانیِروانی پنهان مواجه شوند؛

سوگی براي تجربه اي که هرگز نزیسته اند. به همین دلیل است که ما معتقدیم، والدگري، همچون عشق، همچون بلوغ، همچون رهایی، باید در وقت خود اتفاق بیفتد. وگرنه، یا خاطره اي پر از حسرت می شود، یا تصمیمی عجولانه، یا تجربه اي خالی از حیات. فرزندآوري در وقت خودش، یکی از بالغانه ترین تجربه هاي انسانی ست؛ اما وقتی دیر شود، گاهی فقط یک پروژه است، نه یک جریان زنده.

6-ظرفیت های وجودی و رنج تهی بودن

انسان، موجودي ست لبریز از ظرفیت.بدن او، ذهن او، روح او، هرکدام ظرف هایی اند که براي »پُُر شدن« آفریده شده اند.

و اگر این ظرف ها تهی بمانند؟ رنج آغاز می شود.نه رنجی از جنس حادثه، بلکه رنجی از جنس »عدم«. رنجی آرام، بی صدا، اما جان فرسا.

به باور من، انسان، حتی اگر نشنود، اگر نبیند، اگر نتواند سخن بگوید، باز هم زنده است؛ اما اگر ظرفیت هاي وجودي اش، در سطح روان، زیست نشده باقی بمانند، آن وقت است که انسان، بی صدا فرومی ریزد.او دیگر نمی داند کیست. نه براي اینکه چیزي از او کم شده، بلکه چون چیزي از درونش، هرگز فعال نشده.

براي مثال:

مغز، اگر تهی از اندیشه باشد، فرد را به ورطه ي جهل و انکار  میکشاند. معده، اگر تهی از غذا بماند، او را به گرسنگی و تحلیل جسمی می کشاند.

و رحم – به عنوان یکی از خاص ترین ظرفیت هاي انسانی در بدن زن – اگر تهی بماند، او را  به سوي نوعی احساس ناکافی بودن روانی سوق می دهد.  نه از آن جنس که عرف یا جامعه تحمیل می کند. بلکه از آن نوع که خود بدن، خود روان، با صداي خفه اي زمزمه اش می کنند. زنی که سال ها رحمش      خالیست، حتی اگر آگاهانه تصمیم به فرزند نداشتن گرفته باشد، در  بزنگاه هاي عمر، گاهی در سکوت اتاق تنهایی، ناگهان حس  میکند چیزي درونش جا مانده. چیزي که او را کامل می کرده؛ و حالا نیست.

ما در پژوهش میدانی مان، به شکل معناداري با این پدیده مواجه شدیم. زنانی که وارد میانسالی شده بودند، اما تجربه بارداري و مادرشدن را نداشتند، غالباً (در سطوح مختلف خودآگاه یا ناخودآگاه) با علائم روانی چون احساس تهی بودن، افسردگی مبهم، کاهش عزت نفس، یا بحران هاي هویتی مواجه بودند.

و مسئله زمانی جالب تر می شود که حتی برخی از این زنان، در حرفه شان موفق، در روابط شان قوي، و در ظاهر شاد بودند؛ اما چیزي در درون شان، خاموش مانده بود. در روان تحلیل، به این پدیده می گویند: رنج ظرفیت  زیست نشده. یعنی آن بخش از وجود که خدا، طبیعت، یا ژنتیک به تو داده، اما تو هرگز به آن معنا نبخشیده اي. مطالعه اي بسیار برجسته توسط Greil و همکاران (2011) که در Sociology of Health & Illness منتشر شد، نشان داد که زنان نابارور، حتی پس از پایان تلاش هاي پزشکی، همچنان تا سال ها دچار افت روانی پایدار، نارضایتی زناشویی و احساس ناکامل بودن هستند – حتی اگر ظاهراً زندگی شان سامان یافته باشد.

عمیق تر که شویم، متوجه می شویم که این رنج، فقط در زنان رخ نمی دهد. مردان نیز، اگرچه رحم ندارند، اما روانِ والد شدن در آنان نیز نهادینه است.

مردانی که پدر نمی شوند، یا پدر نمی مانند، یا از نقش پدري می گریزند، نیز در لایه هایی از وجودشان دچار گم گشتگی می شوند. نه فقط براي فرزند، بلکه براي »خودخودِ آینده نگرنگرِشانِشان«.

از منظر معناشناسی، تجربه ي والدگري، یکی از معدود تجربه هایی ست که انسان را با بیرون آمدن از خود مواجه می کند. تو دیگر فقط براي خودت نمی زیی. تو کسی را داري که بی تو، نمی ماند. و همین، تو را به بلوغی می برد که بدون آن، حتی اگر آزاد باشی، عمیق نخواهی شد.

همان طور که وینیکات در نظریه اش درباره مادر خوب کافی (Good Enough Mother) می گوید:

مادر شدن، روان زن را وارد مدار جدیدي از سازمان دهی هیجانی و هویتی می کند (,Winnicott 1965). حتی اگر مادر از زخم هاي دوران کودکی رنج برده باشد، در فرآیند پرورش فرزند، بخشی از آن زخم ها شروع به بازسازي می کنند. مادر شدن، همان طور که فرانکل می گوید، گاهی نه فقط معنا به کودك می دهد، بلکه به خود مادر نیز معنا می بخشد. در تحلیل من، اگر رحم، ظرفیت زیستی زن براي تولید انسان است، پس فرزند، پاسخ طبیعت به این ظرفیت است. و اگر این پاسخ نادیده گرفته شود، طبیعت، از راه روان، یادآوري می کند که »چیزي خالی مانده«.

قدردانی 🔹

نویسنده این مقاله مراتب سپاس و قدردانی صمیمانه خود را از سرکار خانم مهسا حاجیلري به دلیل بازخوانی دقیق، اصلاحات نگارشی و حمایت هاي ارزشمند در مسیر تدوین و تکمیل این پژوهش ابراز می دارد. همراهی ایشان در مراحل نهایی نگارش مقاله، نقش مؤثري در ارتقاي کیفیت محتوایی و زبانی آن داشته است.

و در مقاله ای دیگربا نام«پیش کاشت معنا» مقاله معرفی پروتکل بستر نظری و اجرایی برای جلوگیری ازبی هویتی و گسست هنگام مواجهه باریشه ی رنج راهنمای بالینی برای روا ن درمانگران،مشاوران وکو چ ها.همراه و با کمک مهسا جان توضیح و بررسی انجام داده ام که مطالعه آن از ضرورتهای رابطه فرد میباشد.

 

منابع:
.Becker, E. (1973). The Denial of Death. New York: Free Press •
Cousineau, T. M., & Domar, A. D. (2007). Psychological impact of •
infertility. Best Practice & Research Clinical Obstetrics & Gynaecology,
21(2), 293–308. https://doi.org/10.1016/j.bpobgyn.2006.11.003
Erikson, E. H. (1959). Identity and the Life Cycle. New York: •
.International Universities Press
Frankl, V. E. (1985). Man’s Search for Meaning. Boston: Beacon •
.Press
Greil, A. L., McQuillan, J., Slauson-Blevins, K., & Shreffler, K. M. •
(2011). The experience of infertility: A review of recent literature. Sociology
of Health & Illness, 33(1), 1–21. https://doi.org/10.1111/
j.1467-9566.2010.01277.x
Lang, F. R., & Heckhausen, J. (2001). Perceived control over •
development and subjective well-being: Differential predictions for young
and old adults. Developmental Psychology, 37(4), 686–698. https://
doi.org/10.1037/0012-1649.37.4.686
McAdams, D. P., & de St. Aubin, E. (1998). Generativity and adult •
development: How and why we care for the next generation. Journal of
.Human Development, 41(1), 1–21
Umberson, D., & Gove, W. R. (1989). Parenthood and •
psychological well-being: Theory, measurement, and stage in the family
life course. Journal of Family Issues, 10(4), 440–462. https://doi.org/
10.1177/019251389010004002
Väisänen, M., Kallio, J., & Saikkonen, S. (2023). Parenthood, •
midlife meaning in life and self-esteem in Finland. Current Psychology.
https://doi.org/10.1007/s12144-023-04487-3
Winnicott, D. W. (1965). The Maturational Processes and the •
.Facilitating Environment. London: Hogarth Press
Centers for Disease Control and Prevention (CDC). (2020). •
Reproductive Health: Advancing Preconception Health. Retrieved from
https://www.cdc.gov/preconception/index.html