ایلعضار (شعر)

از همه عالم به در بدم،معنا کنم یدن
گفتا ؛ بدن در باور به حضور هو بود

صاحبا سبزجامگان را ریشه در خاک میزنیم
تخت شاهی می دهد هو هر تنی با او بود

ابتدا بر خاک غم خواهی فتاد تا سبز شوی
ریشه را ساختن ،هنر از زمره ی رندان بود

سبز شدن از صبرِ در خاک سیاه بنشستن است
گاه باید هیچ بود گاه عالمی،زندان بود

سبز رویان راست قامت میوه ی صبر میدهند
حاصل از نو کیسه گان ممکن ولی نقصان بود

گر تو خواهی میوه دورانت بسی شیرین شود
کم بگو ،دائم سخن را حزن بی پایان بود

ای نهالم سبز شو اینک کلام را طرح کن
کین همان رمز الهیست کز بدان پنهان بود

ازسر جهل و جهالت سفر کفر نرو
طعم شیرینی که دارد حقه ی اِلدان بود

زیستن را با حضور عشق معنا میکنیم
هرکه در این جرگه نیست یحتمل نادان بود

پرده ی اسرار را هو از میان بر میدرد
چشم سر نه، آدمی را عشق بینایی بود

تو بدین مسئه آگاه شدی صاحب سخن
صاحبا اینک سخن ران ،چون که الزامی بود

انتقال این کلام از کام تو از کرْم اوست
ورنه این چله نشینی رســم نزدیکان بود

او سخن میراندت ای آدمی غره مگرد
تخت شاهی سهم آنست کابتدا خاضع بود

خواه گوش کن خواه پند گیر خواه ملال
این سخن تنها برای اولیا جایز بود

نیک بیاندیش این کلام از صاحب است
چون سخن از دل برآید لاجرم بر دل بود

 

مهدی صاحبان ۱۱ آذر ۱۴۰۳

ایلعضار (شعر)

از همه عالم به در بدم،معنا کنم یدن
گفتا ؛ بدن در باور به حضور هو بود

صاحبا سبزجامگان را ریشه در خاک میزنیم
تخت شاهی می دهد هو هر تنی با او بود

ابتدا بر خاک غم خواهی فتاد تا سبز شوی
ریشه را ساختن ،هنر از زمره ی رندان بود

سبز شدن از صبرِ در خاک سیاه بنشستن است
گاه باید هیچ بود گاه عالمی،زندان بود

سبز رویان راست قامت میوه ی صبر میدهند
حاصل از نو کیسه گان ممکن ولی نقصان بود

گر تو خواهی میوه دورانت بسی شیرین شود
کم بگو ،دائم سخن را حزن بی پایان بود

ای نهالم سبز شو اینک کلام را طرح کن
کین همان رمز الهیست کز بدان پنهان بود

ازسر جهل و جهالت سفر کفر نرو
طعم شیرینی که دارد حقه ی اِلدان بود

زیستن را با حضور عشق معنا میکنیم
هرکه در این جرگه نیست یحتمل نادان بود

پرده ی اسرار را هو از میان بر میدرد
چشم سر نه، آدمی را عشق بینایی بود

تو بدین مسئه آگاه شدی صاحب سخن
صاحبا اینک سخن ران ،چون که الزامی بود

انتقال این کلام از کام تو از کرْم اوست
ورنه این چله نشینی رســم نزدیکان بود

او سخن میراندت ای آدمی غره مگرد
تخت شاهی سهم آنست کابتدا خاضع بود

خواه گوش کن خواه پند گیر خواه ملال
این سخن تنها برای اولیا جایز بود

نیک بیاندیش این کلام از صاحب است
چون سخن از دل برآید لاجرم بر دل بود

 

مهدی صاحبان ۱۱ آذر ۱۴۰۳