ادامه کتاب ...

برای من شادی فقط یک اتفاق بیرونی نبود،بلکه تبدیل شد به یک حالت درونی پایدار.نه به این معنا که همیشه خوشحال باشم،بلکه به این معنا که رنج هایم را بفهمم،مسیر اشتباه را از مسیر رشد تشخیص دهم ودر هر شرایطی نقطه ای روشن در دوردست داشته باشم که به سمتش در حرکت باشم.شادی واقعی در حقیقت محصول جانبی زیستن در مسیر رسالت است و بدون آن حتی بهترین روزها نیز خالی از معنا خواهند بود.نگاه من به انسان ،نگاهی معنا گراست باوردارم که انسان ها تنها وقتی به آرامش و شکوفایی می رسند که معنای مسیر خود را بفهمند.

بدون درک رسالت،آدمی اسیر روزمرگی ها می شود.در ظاهر می دود ،می جنگد، می سازد…اما در درون ،چیزی از درک هدف خالی است.و این خلاءهر روز در لباسی تازه پدیدار می شود:گاهی به شکل بی حوصلگی ،گاهی به شکل افسردگی،گاهی به شکل فرار از مسئولیت یا حتی اعتیادهای پنهان.ما در جهانی پر از صداهای متضاد زندگی می کنیم،جهانی که مدام از ما می خواهد«بیشتر»شویم،بدون آنکه بپرسد «چرا».

ما یاد گرفته ایم که موفق شویم اما نه اینکه بفهمیم برای چه باید موفق شد.این بی جهتی بزرگترین رنج انسان معاصر است.در طول سال ها کار با انسان ها به ویژه در جلسات خصوصی و آموزش سواد عاطفی ،بارها با انسان هایی مواجه شدم که همه چیز داشتند :هوش ،استعداد،موقعیت اجتماعی،حتی محبوبیت…اما حس رضایت نداشتند.

هرچه بیشتر تلاش می کردند،بیشتر خسته می شدند.چرا؟چون حرکتشان «بدون جهت بود،بدون چرایی،بدون پاسخ به سوال من برای چه زنده ام؟»در مقابل کسانی را دیدم که با امکانات محدود با چالش های زیاد اما با آگاهی با رسالتشان ،هر روز رشد می کردند،این ها آدم هایی بودند که حتی وقتی زمین می خورند می دانستند چرا باید بلند شوند چونکه معنای مسیرشان را یافته بودند.

این کتاب دعوتیست به کشف رسالت ،نه به عنوان یک کلیشه روان شناسی بازاری،بلکه به عنوان مسیری واقعی برای یازسازی روان ،سامان دهی ذهن و معنا بخشی به زندگی .در این کتاب از تجربه ها،پژوهش ها روان شناسی،فلسفه ،عرفان و جامعه شناسی استفاده کرده ایم تا با زبانی ساده اما عمیق تو را به کشف درونی ترین انگیزه ات نزدیک کنیم.اگر هنوز مطمئن نیستی رسالتت چیست ،نگران نباش فقط کافیست مشتاق باشی برای فهمیدن.اما باهم این مسیر را طی می کنیم .قدم به قدم،فصل به فصل…تا جایی که دیگر زندگی فقط گذر زمان نباشد بلکه مسیری باشد از آگاهی ،معناو رضایت عمیق.

 

 

مهدی صاحبان


 

 

 

 

فصل اول
انسان در مسیر بیداري 

 

پیام ۱ از ۳۹
درآغاز هر تغییري، باید چراغی در درون روشن شود. چراغی که نه ازجنس هیجان زودگذر است و نه ازجنس وعده هاي بیرونی؛بلکه از جنسی پنهان و نرم، که آرام آرام ذهن را بیدار می کند و قلب راآماده این چراغ، در حقیقت همان سوال ساده اي ست که هر انسانی، در نقطه اي از :زندگی، بی اختیار در درونش می شنود «؟ من چرا به این دنیا آمده ام »
.همین سوال، آغازگر مسیر رشد فردي ست ما به تماشاي دوباره ي این پرسش نشسته ایم. زندگی را مرور کرده ایم،لحظه هایی را دیده ایم که حال مان خوب بوده، و لحظاتی را نیز که درتاریکی دست وپا زده ایم. پرسیده ایم حال خوب دقیقاً کجاست؟ حال بد از:کجا می آید؟ و از همه مهم ترچه چیزي ما را از مسیر انسانی مان دور می کند؟در این میان، فهمیده ایم که ذهن ما، اگر بی محافظ رها شود، هر ورودي اي را جذب می کند. هر نَفَس آلوده اي از رسانه ها، روابط، شایعه ها، و افکار مردم، درون ذهن ما خانه می کند؛ اگر ندانیم چگونه دروازه هاي ذهن مان را.مدیریت کنیم


باشد « پاك » .ذهن، پیش از آنکه ظرفی براي یادگیري باشد، باید و این پاکی، نه به معناي خالی بودن، بلکه به معناي پر نشدن از زباله هاي –.فکري ست.در این فصل، از همین جا شروع می کنیماز خالی کردن ذهن، از تنطیم ورودي هاي روان، از ایستادن در برابر .شلوغی هاي بی فایده، و آماده سازي ذهن براي پذیرش رسالت

پیام ۲ از ۳۹
ذهنی که سرشار از گفت وگوهاي ناتمام، افکار تکرارشونده، خاطرات حل نشده و احساسات انباشته شده باشد، نمی تواند معناي عمیق زندگی رادرك کند. درست مانند اتاقی تاریک که دیوارهایش پُر از قاب هاي درهم وشلوغ است؛ جایی براي نقاشی یک تصویر تازه باقی نمانده. این ذهن، باهمه ي ظرفیت بالقوه اش، دیگر فضایی براي دریافت ندارد. اشباع شده است.
اشباع از دغدغه هاي بی ارزش، از حرف هایی که از دیگران گرفته و در خودنگه داشته، و از اضطراب هایی که نه متعلق به اکنون اند و نه به آینده ي ما.خدمتی می کننداگر بخواهی در چنین ذهنی، به رسالت شخصی ات برسی، نخست باید آن را
خالی کنی. نه خالی به معناي بی فکري یا فراموشی، بلکه خالی به معناي آگاهانه پاك سازي کردن. باید به خودت اجازه دهی که ببینی: کدام فکر، صداي واقعی توست و کدام صدا، فقط پژواك ترس ها و خواسته هاي وام گرفته از دیگران است؟ چه افکاري سال هاست در ذهن ات مانده اند وهرگز از تو نبوده اند؟ کدام نگرانی ها از دلِ خانواده، جامعه یا رسانه ها
آمده اند، و تو فقط آن ها را در خود تکرار کرده اي؟

آغاز مسیر آگاهی، با همین سؤال هاست. با سکوتی که پس از پرسیدن شان پدید می آید. سکوتی که فضا می دهد براي بازسازي ذهنی که خالی می شود، براي اولین بار آماده ي شنیدن معناست. معنا، در سکوت هاي ژرف شنیده می شود، نه در هیاهوي بیرون…


 

 

ادامه کتاب ...

برای من شادی فقط یک اتفاق بیرونی نبود،بلکه تبدیل شد به یک حالت درونی پایدار.نه به این معنا که همیشه خوشحال باشم،بلکه به این معنا که رنج هایم را بفهمم،مسیر اشتباه را از مسیر رشد تشخیص دهم ودر هر شرایطی نقطه ای روشن در دوردست داشته باشم که به سمتش در حرکت باشم.شادی واقعی در حقیقت محصول جانبی زیستن در مسیر رسالت است و بدون آن حتی بهترین روزها نیز خالی از معنا خواهند بود.نگاه من به انسان ،نگاهی معنا گراست باوردارم که انسان ها تنها وقتی به آرامش و شکوفایی می رسند که معنای مسیر خود را بفهمند.

بدون درک رسالت،آدمی اسیر روزمرگی ها می شود.در ظاهر می دود ،می جنگد، می سازد…اما در درون ،چیزی از درک هدف خالی است.و این خلاءهر روز در لباسی تازه پدیدار می شود:گاهی به شکل بی حوصلگی ،گاهی به شکل افسردگی،گاهی به شکل فرار از مسئولیت یا حتی اعتیادهای پنهان.ما در جهانی پر از صداهای متضاد زندگی می کنیم،جهانی که مدام از ما می خواهد«بیشتر»شویم،بدون آنکه بپرسد «چرا».

ما یاد گرفته ایم که موفق شویم اما نه اینکه بفهمیم برای چه باید موفق شد.این بی جهتی بزرگترین رنج انسان معاصر است.در طول سال ها کار با انسان ها به ویژه در جلسات خصوصی و آموزش سواد عاطفی ،بارها با انسان هایی مواجه شدم که همه چیز داشتند :هوش ،استعداد،موقعیت اجتماعی،حتی محبوبیت…اما حس رضایت نداشتند.

هرچه بیشتر تلاش می کردند،بیشتر خسته می شدند.چرا؟چون حرکتشان «بدون جهت بود،بدون چرایی،بدون پاسخ به سوال من برای چه زنده ام؟»در مقابل کسانی را دیدم که با امکانات محدود با چالش های زیاد اما با آگاهی با رسالتشان ،هر روز رشد می کردند،این ها آدم هایی بودند که حتی وقتی زمین می خورند می دانستند چرا باید بلند شوند چونکه معنای مسیرشان را یافته بودند.

این کتاب دعوتیست به کشف رسالت ،نه به عنوان یک کلیشه روان شناسی بازاری،بلکه به عنوان مسیری واقعی برای یازسازی روان ،سامان دهی ذهن و معنا بخشی به زندگی .در این کتاب از تجربه ها،پژوهش ها روان شناسی،فلسفه ،عرفان و جامعه شناسی استفاده کرده ایم تا با زبانی ساده اما عمیق تو را به کشف درونی ترین انگیزه ات نزدیک کنیم.اگر هنوز مطمئن نیستی رسالتت چیست ،نگران نباش فقط کافیست مشتاق باشی برای فهمیدن.اما باهم این مسیر را طی می کنیم .قدم به قدم،فصل به فصل…تا جایی که دیگر زندگی فقط گذر زمان نباشد بلکه مسیری باشد از آگاهی ،معناو رضایت عمیق.

 

 

مهدی صاحبان


 

 

 

 

فصل اول
انسان در مسیر بیداري 

 

پیام ۱ از ۳۹
درآغاز هر تغییري، باید چراغی در درون روشن شود. چراغی که نه ازجنس هیجان زودگذر است و نه ازجنس وعده هاي بیرونی؛بلکه از جنسی پنهان و نرم، که آرام آرام ذهن را بیدار می کند و قلب راآماده این چراغ، در حقیقت همان سوال ساده اي ست که هر انسانی، در نقطه اي از :زندگی، بی اختیار در درونش می شنود «؟ من چرا به این دنیا آمده ام »
.همین سوال، آغازگر مسیر رشد فردي ست ما به تماشاي دوباره ي این پرسش نشسته ایم. زندگی را مرور کرده ایم،لحظه هایی را دیده ایم که حال مان خوب بوده، و لحظاتی را نیز که درتاریکی دست وپا زده ایم. پرسیده ایم حال خوب دقیقاً کجاست؟ حال بد از:کجا می آید؟ و از همه مهم ترچه چیزي ما را از مسیر انسانی مان دور می کند؟در این میان، فهمیده ایم که ذهن ما، اگر بی محافظ رها شود، هر ورودي اي را جذب می کند. هر نَفَس آلوده اي از رسانه ها، روابط، شایعه ها، و افکار مردم، درون ذهن ما خانه می کند؛ اگر ندانیم چگونه دروازه هاي ذهن مان را.مدیریت کنیم


باشد « پاك » .ذهن، پیش از آنکه ظرفی براي یادگیري باشد، باید و این پاکی، نه به معناي خالی بودن، بلکه به معناي پر نشدن از زباله هاي –.فکري ست.در این فصل، از همین جا شروع می کنیماز خالی کردن ذهن، از تنطیم ورودي هاي روان، از ایستادن در برابر .شلوغی هاي بی فایده، و آماده سازي ذهن براي پذیرش رسالت

پیام ۲ از ۳۹
ذهنی که سرشار از گفت وگوهاي ناتمام، افکار تکرارشونده، خاطرات حل نشده و احساسات انباشته شده باشد، نمی تواند معناي عمیق زندگی رادرك کند. درست مانند اتاقی تاریک که دیوارهایش پُر از قاب هاي درهم وشلوغ است؛ جایی براي نقاشی یک تصویر تازه باقی نمانده. این ذهن، باهمه ي ظرفیت بالقوه اش، دیگر فضایی براي دریافت ندارد. اشباع شده است.
اشباع از دغدغه هاي بی ارزش، از حرف هایی که از دیگران گرفته و در خودنگه داشته، و از اضطراب هایی که نه متعلق به اکنون اند و نه به آینده ي ما.خدمتی می کننداگر بخواهی در چنین ذهنی، به رسالت شخصی ات برسی، نخست باید آن را
خالی کنی. نه خالی به معناي بی فکري یا فراموشی، بلکه خالی به معناي آگاهانه پاك سازي کردن. باید به خودت اجازه دهی که ببینی: کدام فکر، صداي واقعی توست و کدام صدا، فقط پژواك ترس ها و خواسته هاي وام گرفته از دیگران است؟ چه افکاري سال هاست در ذهن ات مانده اند وهرگز از تو نبوده اند؟ کدام نگرانی ها از دلِ خانواده، جامعه یا رسانه ها
آمده اند، و تو فقط آن ها را در خود تکرار کرده اي؟

آغاز مسیر آگاهی، با همین سؤال هاست. با سکوتی که پس از پرسیدن شان پدید می آید. سکوتی که فضا می دهد براي بازسازي ذهنی که خالی می شود، براي اولین بار آماده ي شنیدن معناست. معنا، در سکوت هاي ژرف شنیده می شود، نه در هیاهوي بیرون…